خبرنامه
ايميل:

بها

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

ژوزف خسته و وارفته آخرین نفر را هم در مقابل در خروجی ملاقات کرد و پس از رفتن او روی صندلی کنار در نشست. این ششمین شب از هفته موعظه و بیداری بود، اما برای او مثل یک دوره شش ماهه به نظر می رسید. هنگامی که این دهکده کوچک جنوب اتیوپی برای تکمیل دوره آموزشی به او پیشنهاد شد هیچ تصورش را هم نمی کرد که به چنین گروه مشکلی بر خواهد خورد.
ژوزف سرش را به سمت اسکندر برگرداند و پرسید: نظرت چیست؟ فکر می کنی موعظه امشب چطور بود؟ اسکندر با موی حنایی رنگش که او را از مردان و زنان سیه چرده دهکده متمایز می ساخت طبق عادت دستی به محفظه کوچکی که از گردنش آویزان بود کشید و با خوشرویی گفت: عالی بود، عالی بود، همه شما را دوست دارند
.
ژوزف که گویا از پاسخ اسکندر راضی نبود پرسید: "اما پیغام چی؟ فکر می کنی آن ها منظورم را فهمیدند؟
"
-
پیغام تان هم عالی بود، همه آن را دوست داشتند.

این پاسخ مثل پاشیدن کاسه آب سردی بر سر ژوزف بود. از روزی که پای به این دهکده نهاده بود آنچه دیده و شنیده بود در سخنان اسکندر خلاصه می شد. دریغ از یک مخالفت ساده با او و یا پیامش. اما او خیلی زود پی برد این عدم مخالفت در اصل نوعی بی اعتنایی به پیام او بود. همان کسانی که ابتدا به جلسات او می آمدند ساعتی بعد یا در قهوه خانه محل به قمار و شرط بندی می پرداختند یا به شراب خانه می رفتند تا دمی به خمره بزنند.


ژوزف خیلی زود پی برد که آن چه این مردم ساده به آن معتقدند نوعی باور و مذهب خود ساخته است که ملغمه ای از ادیان مردم کشورهای مجاور بود: مخلوطی از مسیحیت، اسلام و خرافات قبایل بدوی.
ژوزف در طبقه پایین یا به عبارتی زیرزمین منزل محقر اسکندر سکونت داشت. اسکندر تنها کسی بود که می توانست انگلیسی را تا حدی صحبت کند و پیام های او را به آمهاریک که زبان رایج مردم آن جا بود، ترجمه کند. در راه خانه ژوزف در فکر فرو رفته بود و اسکندر گرچه یأس را در صورت او می دید ولی سخنی بر زبان نیاورد. وقتی به خانه رسیدند ژوزف یکسره به اتاقش رفت و حتی برای شام هم بیرون نیامد. اسکندر قطعه ای نان شیرمال و لیوانی آب توی یک سینی گذاشت و در اتاق ژوزف را زد.

- بیا تو.
اسکندر آرام وارد اتاق شد و سینی را روی میز گذاشت. از حالت ژوزف پیدا بود که تازه از روی زانوها بلند شده
.
ژوزف از اسکندر تشکر کرد اما قبل از این که او اتاق را ترک کند او را به آرامی مخاطب قرار داد: "اسکندر تو فکر می کنی چرا مردم به پیام انجیل و توبه توجهی نمی کنند؟
"
اسکندر چشمان درشت خود را به سوی او برگرداند و گفت: "کسی مخالفتی با پیغام شما ندارد اما باید بدانید که این مردم همیشه به آن چه معتقد بوده اند خواهند بود
."
-
و آنچه که به آن معتقدند چیست؟

اسکندر لحظه ای مکث کرد، محفظه کوچک فلزی را که از گردنش آویزان بود در دست گرفت و آرام روی تخت کنار ژوزف نشست. "خیلی ساده است.کسانی که خوب هستند به بهشت می روند و آدم های بد به جهنم. کسانی را هم که کمی خوب هستند و کمی بد خدا قضاوت خواهد کرد."
ژوزف روی تخت راست نشست و پرسش گرانه از اسکندر پاسخ خواست "اما بخشش خدا چه؟ اگر همه چیز به کارهای من و تو بستگی دارد، پس چرا خدا می بایست شکنجه و مرگ پسرش را شاهد باشد و تحمل کند؟"

اسکندر خیره به او نگریست و لحظه ای تامل کرد "خیلی ساده است، خدا می خواست راه خوب بودن را به ما نشان بدهد و چه کسی بهتر از پسرش برای نشان دادن راه بهشت. آنانی که او را کشتند در جهنم تا ابد خواهند سوخت."

ژوزف می دانست که فردا شب، شب آخری است که او فرصت نفوذ در قلب این مردم را دارد و اسکندر کلید این در بود. او نماینده طرز تفکر مردم این دهکده بود. اینبار تلاش کرد تا از راه دیگری وارد شود "اسکندر هفته پیش که اتوبوس دهکده تصادف کرد یازده نفر کشته شدند. آیا فکر می کنی آن ها به بهشت رفتند یا به جهنم؟"
-
یعقوب را که مطمئن هستم به جهنم رفت. آن رباخوار سیاه دل به هیچ کس رحم نمی کرد. ماریام و دخترش آدم های خوبی بودند آن ها حتما در بهشت خواهند بود. درباره بقیه هم خدا قضاوت خواهد کرد."

ژوزف آن شب ساعت های متمادی سعی کرد تا اشتباه بزرگ دیدگاه اسکندر درباره سرنوشت انسان و بخشش خدا و نقشه نجات را به او نشان دهد ولی حتی در پایان آن شب طولانی، ژوزف مطمئن نبود که توانسته است منظورش را به او بفهماند. اسکندر آن جا نشسته بود و به سخنانش گوش می کرد اما گویی روحش در جای دیگری سیر می کرد.
نزدیک بامداد بود که ژوزف از تلاش دست کشید. هنگامی که اسکندر برخاست تا برود ژوزف آخرین پرسش خود را پرسید: "اسکندر من اولین واعظی نیستم که به این دهکده می آیم و احتمالا آخری هم نخواهم بود، چرا هیچ کس تغییری در این جا بوجود نیاورده است؟"

اسکندر خسته اما با حواسی جمع به این پرسش پاسخ داد: "چون هرکسی که به اینجا آمده فقط  برای مدتی کوتاه توقف کرده و سپس به دنبال کارش رفته است. مردم به یک مهمان اعتماد نخواهند کرد. احترام چرا ولی اعتماد نه. سعی کنید که کمی استراحت کنید. امشب شب مشکلی خواهد بود."


***

 

ژوزف سرش را بلند کرد و از پشت منبر نگاهی به سالن پر از مردم انداخت. همه مثل هر شب آمده بودند. حتی به نظر می رسید بیش از شب های قبل بودند. هرچه بود امشب شب آخر بود. به عبارتی به فینال یک مسابقه ورزشی شبیه بود. ژوزف به آرامی اما محکم تر از هر شبی شروع به موعظه کرد و اسکندر به ترجمه آن ها پرداخت: "هفته پیش تعدادی از اهالی این دهکده در یک تصادف وحشتناک کشته شدند. کسی از  من پرسید به نظر من چرا این عده مردند؟ و من نظرم را به او گفتم. به نظر من آن ها مستحق بودند که بمیرند."

همهمه ای در سالن برخاست. ژوزف می دانست عده ای از بستگان متوفیان نیز در آن جا هستند اما ادامه داد: "نه فقط آنان، بلکه همه شما که این جا هستید نیز مستحق مرگ هستید." و این بار همهمه تبدیل به صداهای درهم و ناخوشایند شد. هم چنان که شب سپری می شد ژوزف بر میزان شدت و حرارت سخنانش افزود. بر خلاف موعظه های شب های قبل که بیشتر بر نیکویی خدا و اشتیاق او برای فراخواندن گمشدگان به ملکوت خدا تمرکز داشت او بر ناتوانی و ناچیزی تلاش بشری برای رسیدن به خدا تاکید می کرد: "اگر تصور می کنید که می توانید خدا را با اعمالتان، گفتارتان، کارهای نیکتان و دینداری تان تحت تاثیر قرار دهید و او را مدیون خود بدانید سخت در اشتباه هستید. شما نمی توانید رفتن به بهشت را از او خریداری کنید."و هرچه ژوزف بر این سخنان تاکید می کرد و بر آنان می افزود این احساس که جمعیت حاضر نا آرام تر و متلاطم تر می شوند او را مطمئن می ساخت که این آخرین تلاش او در این دهکده خواهد بود. خواه نتیجه مثبت یا منفی باشد او نمی تواند دیگر به این جا برگردد.

 

 

شب به هر حال سپری شد. اینبار ژوزف نیاز نداشت زمان زیادی برای مرخص کردن مردم صرف کند. اغلب با نگاهی سرد اما محترمانه سالن را ترک کردند. حتی اسکندر هم خواه ناخواه تحت تاثیر بود.

آن شب وقتی ژوزف مشغول جمع کردن اسبابش بود، اسکندر تا دیر وقت بیدار بود. وقتی ژوزف از اتاقش بیرون آمد تا با او خداحافظی کند کاملا حس کرد که این شب با شب های دیگر تفاوت دارد.

"آقای ژوزف"، این اسمی بود که اسکندر از ابتدا او را با آن مخاطب قرار داده بود. "می دانم که فردا می روید و احتمالا هرگز به این جا باز نخواهید گشت." ژوزف حس کرد که گمانش چندان هم غلط نبوده است، هیچ کس انتظار یا اشتیاق دیدن مجدد او را نداشت.

"من هرگز این را به شما نگفتم ولی شما مرا به یاد پسرم می اندازید. اگر زنده بود الان تقریبا هم سن شما بود. آرزوی من برای او این بود که مردی روحانی بشود. کسی که مردم را به سوی خدا هدایت کند."

ژوزف می دانست که اسکندر خانواده اش را از دست داده بود اما هرگز شجاعت پرسیدن چگونگی آن را نداشت. اسکندر محفظه کوچک فلزی را که همیشه از گردنش آویزان بود با احتیاط فراوان باز کرد و از درون آن جواهری درخشنده بیرون آورد.

- "من می خواهم این را داشته باشید"
- "
این چیست؟ الماس؟"

اسکندر با شیفتگی و احترامی خاص به آن نگریست و گفت: "نمی دانم." و پس از مکثی کوتاه ادامه داد "من هرگز داستان مرگ فرزندم را برای شما نگفتم. سال ها پیش این جا معادن زیادی بود. اغلب آن ها پس از مدتی متروکه شدند چون حاصل چندانی نداشتند اما هستند کسانی که معتقدند این معادن هنوز هم دارای سنگ های قیمتی هستند. "و سپس سنگینی زانوها اسکندر را وادار کرد که بنشیند. "پسرم جمار گاهی از من می پرسید که آیا این حرف ها واقعیت دارد؟ اما من همیشه او را از این معادن برحذر می داشتم چون آن ها متروکه بودند و امنیتی نداشتند. یک روز وقتی از کار مزرعه به خانه بر می گشتم دیدم که جمار بر خلاف عادت همیشه خانه نیست. از همسرم پرسیدم که او کجاست و او گفت که جمار با یک تیشه کوچک از خانه خارج شد. ناگهان حس بدی به من دست داد. احساس این که چیز بدی در شرف وقوع است. من جمار را بارها در نزدیکی یکی از این معادن دیده بودم و بزرگترین ترسم این بود که او باز هم به سراغ آن معدن رفته باشد. تمام راه را تا معدن دویدم و نام او را صدا زدم. وقتی صدای جمار را شنیدم قلبم فرو ریخت زیرا در یک چشم بر هم زدن صدای فرو ریختن سقف معدن با صدای او در هم آمیخت. ساعت ها طول کشید تا با کمک اهالی دهکده جسد او را از درون معدن بیرون کشیدیم. در بدن او جانی نبود اما توی مشت او که همچنان گره خورده باقی مانده بود این جواهر قرار داشت. این هدیه ای بود که او می خواست به پدر و مادرش بدهد. "ژوزف چشمانش را پاک کرد اما اسکندر همچنان که می گریست به داستانش ادامه داد "همسرم شش ماه بعد درگذشت، غم مرگ جمار او را خشکاند. او هرگز نتوانست حتی برای یک بار بعد از مرگ جمار بخندد." اسکندر جواهر را بلند کرد و آن را جلوی ژوزف گرفت "من می خواهم شما این را داشته باشید. می دانید من هرگز آن را برای محک زدن پیش جواهر فروش ها نبردم. تا آنجا که من می دانم این می تواند یک تکه شیشه بی ارزش باشد اما به نظر شما فرقی هم می کند که این جواهر از چه جنسی باشد؟"

ژوزف نمی توانست عمق آنچه را که اسکندر انجام می داد نبیند. این تنها یادگاری فرزندش بود. برای چند لحظه در ذهنش به دنبال کلماتی گشت که بتواند عمق سپاسگزاری و قدر دانی را بیان کند، اما چیزی به خاطرش نمی رسید که بتواند ارزش آن را ادا کند. سپس برقی در چشمانش درخشید و این تلالو اشک نبود.

 

ژوزف برخواست به اتاقش رفت و لحظه ای بعد با دسته ای پول از اتاقش بیرون آمد.
-  "
اسکندر من عمیقا از هدیه تو ممنونم اما می خواهم که در قبال آن این پول را از من قبول کنی
."
اسکندر بهت زده و ناباورانه به او نگریست. کلام در دهانش خشکیده بود و صدایی از گلویش شنیده نمی شد
.
- "
اما ... آقای ژوزف شما نمی توانید این کار را بکنید
."
ژوزف ملایم و بی احساس پاسخ داد: "چرا نه؟ خودت گفتی که این می تواند تنها تکه شیشه ای بی ارزش باشد. اگر چنین باشد من بسیار بیشتر از آن چه می ارزد به تو پرداخت کرده ام، اگر هم الماس باشد این تویی که ضرر می کنی. فکر می کنم که معامله منصفانه ای باشد. من می خواهم آن را از تو بخرم
."
- "
اما...... آقای ژوزف...... چطور می توانید چنین حرفی بزنید. شما نمی توانید قیمتی روی آن بگذارید. من آن را به شما هدیه می دهم. این تنها یادگار فرزندم است که من همیشه با خودم حمل کرده ام و هیچ قیمتی در همه دنیا نمی تواند ارزش آن را برای من داشته باشد. این هدیه من به شماست چون شما را مثل فرزندم دوست دارم."

ژوزف راست ایستاد، دستش را پس کشید و در حالی که اشک ها بر گونه اش روان بود گفت: "پس چرا فکر می کنی می توانی هدیه خدا را که به بهای مرگ پسرش تمام شده از او با کارهای نیک بخری. آیا فکر می کنی هیچ کس بتواند بر خون پسر خدا قیمتی بگذارد؟ اگر نخواهی این هدیه را از دست او بگیری و بخواهی پول آن را پرداخت کنی، آن وقت فکر می کنی  خدا چه احساسی خواهد داشت؟"

و سپس هر دو گریستند.


***

صبح روز بعد ژوزف دهکده را ترک کرد. اسکندر او را تا محل ایستگاه اتوبوس بین شهری بدرقه کرد.
- "
آیا باز هم به این جا خواهید آمد؟"

ژوزف لبخندی زد: "نمی دانم. بستگی به این دارد که خدا برای من چه در نظر دارد. اما یک چیز را می دانم، مردم این دهکده حالا واعظی دارند که دیگر  ترک شان نخواهد کرد."
اسکندر هنگامی که از زیر چشمانش ژوزف را نظاره می کرد دید که او گردنبند همیشگی اش را بر گردن دارد اما به جای صلیبی که از آن آویزان بود اینک تکه جواهری آویزان بود که هر چند لحظه یکبار بی اختیار آن را لمس می کرد. وقتی که اتوبوس ایستگاه را ترک کرد اسکندر با نگاهش آن را تعقیب کرد تا از نظر دور شد و سپس دست در جیبش فرو برد و صلیب کوچکی از آن بیرون آورد و از گردنبندش آویزان کرد.

 

استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!

داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
این داستان بیش از هر چیز از ناحیه زبان آسیب دیده است. نویسنده باید بسیار بخواند. مطالعه زیاد، تنها راه نوشتن خوب است. زبان نخستین ابزار داستان نوشتن است و تا زمانی که این ابزار در دسترس نباشد، نوشتن آن گونه که باید، تحقق نمی‏یابد

هللویاه و خداوند را برای وجود شما شكر. از خواندن داستان كوتاه شما به وجد آمده و بسیار متأثر شدم. آنچه را كه خواندم فوق انتظار من بود و به همین دلیل چقدر بیشتر لذت آن نسیب من شد. ذوق و هنر و قلم شما را تحسین می كنم. دعا می كنم آنچه را كه شایسته ی آنید دریافت كنید. به جرأت می توانم بگویم اثری كه خواندم یك كار حرفه ای و از نظر من بی نقص است. جذابیت داستان، فضا سازی و شخصیت پردازی، تعلیق و درگیری های موجود و تمامی عناصر داستان كوتاه و بخصوص  شروع و پایان درست و محكم آن این اثر را كاملاً برجسته و تأثیر گذار كرده است. از همان ابتدا خواننده به خوبی با داستان و شخصیت های آن در گیر شده و همزاد پنداری می كند. اثر كاملاً بدور از كلیشه های رایج داستانی و موضوعی بوده و به درستی با پرداختی هنرمندانه و در قالبی درست پیش رفته و خواننده اش را با خود همراه می كندبه نظر می رسد كه حتی دیدگاه به شدت الهیاتی و تحلیلی اثر بر خواننده ی غیر مسیحی هم تأثیر قوی خود را می گذارد و او را به فكر وادار خواهد كرد و این بزرگترین امتیاز این اثر استروشن است كه اثری با مشخصات فوق كه در مورد آن نوشتم، از نظر من بی نقص و بدون اشكال است.

فقط می توانم بگویم با استعدادی كه شما دارید به جد و ممارست هر چه تمامتر به نوشتن ادامه دهید و از این عطیه ی الهی به خوبی در مسیر كار خداوند استفاده نمایید

بهتر است برای علاقه‌مندان به داستان اگر امکانات آن فراهم است جلسات آموزشی و کارگاهی گذاشته شود. آن ها باید بیش از این با زبان داستانی، عناصر داستانی، تکنیک‌ها و روش‌های ابتدایی داستان‌نویسی آشنا شوند. در صورتی که این امکانات در دسترس نیست مطالعه آثار بزرگ ادبی ایران و جهان و کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی و همچنین مطالعه ادبیات کلاسیک ایران توصیه می‌شود. علاقه‌مندی شما می‌تواند در کنار مطالعه به آثار بهتری منجر شود
افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (5 نوشته شد):

rozhan soldier در 11/01/2010 20:47:09
avatar
سلامتي بر شما فوق العاده بود
خداوند به شما بركت مضاعف بده
روژان
Thumbs Up Thumbs Down
0
ادریس فروغی در 14/10/2009 20:46:07
avatar
این داستان هم در نوع خودش به نظر من عالی و بنا کننده بود . خدا افزون کنه دارایی تون رو.
Thumbs Up Thumbs Down
0
ahmadreza movaghar در 12/10/2009 18:39:54
avatar
داستان با نتیجه ای خوب و منطقی به پایان رسید.
مرسی و موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
0
arlet در 09/10/2009 07:05:11
avatar
ساده ولی عمیق.عالی بود. خدا برکت بده شما را برادر عزیز
Thumbs Up Thumbs Down
1
آرتین در 08/10/2009 18:10:32
avatar
عااااااااالی بود . تمام این لحظاتی را که داستانتان را میخواندم و در نهایت گریه امانم نداد را مدیون شما هستم . این اشکها ، این توبه ، این بازگشت را ... ممنونم برادر ... ممنونم
Thumbs Up Thumbs Down
2

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
4.00