خبرنامه
ايميل:

یادداشتی برای پیتر

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

1

چقدر سخت است از دست دادن همه چیز، آن هم با با این سرعت و شدت که فکر کردن در باره آن نیز برای آدم آزار دهنده است همانطور که برای پیتر گزنده بود او همه چیزهای خاطره انگیز زندگی اش را از دست داده بود، پدر و مادر و نزدیکان و دوستان و از همه بدتر این که امید و اعتماد به نفس را در وجودش خفه و گوشه گیر کرده بود و به قول خودش که هنوز حرف های نیشداری به خود و اطرافیانش می زد، همه را فروخته بود به ساعتی شناور شدن در عالم هپروت و از خود بی خود شدن لحظه ای، و وقتی به خودش آمده بود دیگر وجودی از خودش سراغ نداشت و او رفته بود و موجودی نکبتی و پر از انزجار در او ساکن شده بود و گاهی حتی فکر می کرد کس دیگری است و از ابتدا چنین وضعیتی داشته است و این گونه خودش را تسلی می داد. بارها و بارها به خانواده و دوستان اطلاع داده بود که پشیمان شده و در صدد است مواد مخدر را ترک کند و پیش آن ها برگردد اما به دو ماه یا سه ماه بیشتر نمی کشید و دوباره برمی گشت به طرف عشق همیشگی اش و اعتیاد کثیف را دو دستی می چسپید. تلاش های خانواده و دوستان هر بار بی ثمر می ماند و روز از نو روزی از نو.

روزی اتفاقی از روبروی آینه قدی بزرگی که در ویترین فروشگاهی گذاشته شده بود مجالی یافت و نگاهی به آن طرف پیتر انداخت. آه چقدر قبلا خوش سیما و جذاب بود. اگر یکی از عکس هایش را از آن دوران طلائی و جوانی به کسی نشان می داد باور نمی کرد. دستی به موهایش کشید چنگی مو به دستش چسپید، دندان ها زرد و کثیف و چشم ها گود رفته و قامتش خمیده نشان می داد، لباس های کثیف و مندرس به تن داشت و بوی گند مواد مخدر و سیگار می داد؛ به خودش گفت:

 من دیگر چه ماموریتی در این دنیا دارم من مرده ام فقط توی قبر دراز نکشیده ام آیا من زنده ام!

در این افکار بود که صدای فروشنده مغازه او را به خود آورد که از او می خواست از جلوی ویترین کنار برود و مزاحم مشتریان نشود.

بله او مرده بود.

روزها و شب هایش با پرسه زدن تو پارک و خرده فروشی و استعمال مواد مخدر می گذشت و شب ها هم کارتن خوابی و لرزیدن از سرما بود و شانس آورده بود که کارگر پیتزا فروشی سهمیه او را از ته مانده غذای مشتریان در نایلونی جمع می کرد و به او می داد.

دیگر هیچ آشنا و دلسوزی هم نبود. اگر آشنائی او را می دید سر برمی گرداند و با سردی و دلخوری از کنارش رد می شد. پیتر هم دیگر آن ها را نمی شناخت چون قوه تشخیص و شناسائی آدم ها را هم از دست داده بود تازه به چه دردش می خورد، آشنایی بهتر از نشئه نداشت!

 

2

آیا همه چیز تمام شده بود و او دارد مثل فتیله نیمه سوخته ای برای خاموشی کامل پت و پت می کند و خوب می فهمید آخر این داستان غم انگیز به کجا می انجامد. چون هر از چند گاهی در گوشه و کنار خیابان تجمع مردم و آمبولانس و پلیس را می دید که لاشه ای مفلوک را درون نایلون پلاستیکی بزرگی می تپانند و صدای کسی را می شنید که می گفت: حیوونکی راحت شد ما می شناختیمش! مواد مخدر مصرف می کرد.

یک شب پیتر برای جور کردن تشک پر قو به زباله های مقوا و کاغذ کنار پارک دستبرد زد و از شانس خوب مقوای بزرگی یافت که بسیار مناسب بود همچنین کتاب قطور و بزرگی یافت که برگ هایش بر اثر کهنگی زرد شده بود. آن را در دست هایش سبک و سنگین کرد و با شوخی به خودش گفت: عجب بالش با حالی!

شب خواب های خوبی دید. پس از مدت ها خواب غذای خوشمزه مادر و اخم کردن های پدرش را که او عاشقش بود دید. اما این ها همه خواب بود و چشم که باز کرد دوباره خود را در پارک بی خانمان ها و معتادان حرفه ای دید. رختخوابش را جمع کرد و کناری گذاشت و کتاب را برداشت و نگاهی به آن انداخت و با خود گفت:

- سال هاست کتابی نخوانده ام.

و با خودش نام کتاب را زمزمه کرد:

- کتاب مقدس

با خودش فکر کرد که آخرین باری که کتاب مقدس را در دست هایش گرفته است کی بوده است. زمانش را نمی دانست یعنی سخت فراموش کرده بود یعنی اصلا هیچ احتیاجی به آن نداشته است، پس زمانی را هم نباید برای این موضوع گذاشته باشد.


3

نزدیک ظهر بود که نیکول مقداری غذا برایش آورد و کنارش نشست و وقتی چشمش به کتاب افتاد آن را از دستش گرفت و گفت:

- پیتر انجیل می خوانی چه کار خوبی!

- نه نمی خوانم آن جا پیدا کردم بالش خوبی برای من است

- اما من فکر می کنم خیلی بیشتر از یک بالش ارزش دارد

و نگاه نافذی به پیتر انداخت و افزود:

پیتر دیگر وقتش فرا رسیده است بهتر است بین نابودی کامل و نجات دوباره یکی را انتخاب کنی

پیتر خنده زهرآلودی کرد و گفت:

- نیکول خوب گفتی من اولی را برگزیدم خودم می دانم همین روزها ست که...

نیکول حرفش را قطع کرد و گفت:

ولی نجات یافتن حق توست این را می دانی

- اما نیکول عزیز این حرف های قشنگ تو چه ربطی به این کتاب دارد؟ فقط کشیش ها موقع دعا در کلیسا این کتاب را می خوانند همین و بس

نیکول گفت:

خداوند در انجیل نقشه نجات ما را طراحی کرده. من خودم هم تازه دارم انجیل را می خوانم و چیزهای خوبی از آن کشف کرده ام.  به نظر من این کتاب زندگی و شادی گمشده ماست من در جائی از کتاب مقدس خواندم که خداوند محبت است و مسیح پسر خدا برای جبران گناهان ما بر صلیب مرد و روز سوم زنده شد و تا به ابد زنده است من به صورت حقیقی به مسیح ایمان آورده ام.

- آن قدر چیزهای شیرین در انجیل هست، آدم لذت می برد. من تازه شروع به دعا خواندن کرده ام و دارم کتاب مقدس را می خوانم آرامش زیادی پیدا کرده ام. چه خوب شد که امروز تو را با این کتاب دیدم و درباره آن صحبت کردیم خواهش می کنم پیتر عزیز قبل از این که همه چیز به پایان برسد یک تصمیم خوب بگیر این بار به مسیح اجازه بده در باره تو تصمیم بگیرد. مطمئنا بد نمی بینی.

- با همه این ها که گفتی هیچ اعتقادی به آن ندارم. من مرده ام خواهش می کنم دلداری بی خود به من نده.

- خواهش می کنم پیتر امتحان کن مسیح به تو آرامش می دهد. من همین امروز می خواستم در این باره با تو حرف بزنم

و دستی به شانه های لرزان پیتر کشید و رفت.

 پیتر پشت سر نیکول  ادایش را در آورد و گفت:

اصلا این چیزها چه ربطی به من مردنی دارد؟ مسیح موعودی است که از زبان خدا با مردم سخن گفته است. وصله او اصلا بمن نمی چسپد. من خودم به آخر خط رسیده ام!

 

4

پیتر داشت فکر می کرد که اول کتابی یافته بود که بالش خوبی برای او بود و بعد نیکول آمد برایش حرف زد آن هم این گونه عمیق و با استناد به کتاب مقدس! قبلا هیچوقت اینکار را نکرده بود. قبلا فقط فروشنده پیتزا و همبرگر و نوشابه و آبجو بود اما حالا... آیا رابطه ای بین این اتفاقات هست!

از این که دارد به این مسائل فکر می کند، خنده اش گرفت و حسابی خودش را دست انداخت.

کتاب را برگ زد. در لابلای کتاب یادداشت کوتاهی یافت که در آن نوشته شده بود:

 خداوند عاشق شماست. خواهش می کنم کتاب مقدس را بخوانید. کتاب یوحنا فصل پانزده را بخوانید. در آن شما آئینه تمام نمای عشق مسیح را نسبت به خود دریافت خواهید کرد آن را از دست ندهید. برادر شما در مسیح خداوند سایروس

 

سراسیمه کتاب را برگ زد و فصل پانزده را یافت و شروع به خواندن کرد... "این است حکم من که یکدیگر را محبت نمائید، همچنان که شما را محبت نمودم"... "شما دوست من هستید اگر آن چه را به شما حکم می کنم به جا آرید. دیگر شما را بنده نمی خوانم."... "شما را دوست خود می خوانم."

عرق روی پیشانیش جمع شده بود و قطره قطره روی کتاب می چکید. لرزش دستش بیشتر شد و ناگاه احساس کرد نشئگی این بار جدا از مخدر و ماری جوانا و قرص های روانگردان به او دست داده است فریادی از تعجب کشید.

- آیا او من را می گوید؟ من ارزشش را دارم؟ من که یک معتاد نکبتی و رو به مرگ هستم؟ آیا خدا مرا دوست دارد؟

نگاهی به آسمان انداخت واقعا در آن بالا بالاها چه خبر بود. خدائی آنجا بود یا نبود!

 

5

نیکول چهار بعد از ظهر به دیدنش آمد و غذا و نوشیدنی و دو نخ سیگار برایش آورد. پیتر با هیجان برایش گفت که در میان کتاب یادداشتی یافته است و یوحنا پانزده را باز کرد و دوباره برایش خواند نیکول خوشحال شد و در آغوشش کشید. هر دو اشک در چشم هایشان حلقه زده بود. انگار با هم نقشه گنجی بزرگ را کشف کرده بودند.

- دیدی گفتم این کتاب چیزهای خوبی دارد. آیا شیرین تر از این کتاب تا بحال مطلبی خوانده بودی؟

- نه نخوانده بودم. اما من گیچ شده ام من باید چکار کنم؟

- تو باید مرتب این کتاب را بخوانی و دعا کنی. مسیح را به  قلبت دعوت کن و  این بهترین راه است.

- اما من به کمک نیاز دارم. تنها هستم ممکن است مایوس بشوم.

- نه تو تنها نیستی قلب های شکسته زیاد است. من به عنوان برادر تو در کنارت خواهم بود.

 

6

روزی بیگ برادر جان نزدش آمد و او را در حال خواندن کتاب مقدس دید. آن قدر خندید که رنگش قرمز شد و کف از دهانش براه افتاد.

– یعنی تو، تو پیتر تزریقی کشیش شدی؟

و همچنان می خندید.

پیتر گفت:

- بله فکر نکنم خنده دار باشد.

- چرا خنده داره، تمام هیکلت خنده داره

و بعد با تحکم گفت:

ببین مردنی اگر دو روز برای من خرده فروشی نکنی و من سهم تو رو قطع کنم از خماری می میری.

پیتر جواب داد:

- من همین امروز به تو می گویم دیگر برای تو خرده روشی نمی کنم و دیگر چیزی هم از تو نمی خواهم.

- واقعا راست میگویی آقای کشیش؟

- بله آخرین حرف من همین است.

- چطور به این نتیجه رسیدی؟

- به خاطر این که پذیرفتم مسیح مرا دوست دارد.

- آخر این هم شد حرف؟ دو روز بهت گرد نرسد می پوسی.

- برو از من دور شو

- چشم کشیش معتاد

و رفت و پیتر دوباره در لای کتاب مقدس خم شد


7

نیکول آمد و او شرح گفتگویش با بیگ برادر را به او گفت.

نیکول خوشحال شد و در آغوشش کشید و گفت:

- خبر خوشی برایت دارم. من با مادرم درباره تو صحبت کردم. ما یک اتاق خالی داریم تا تو جای مناسبی پیدا کنی. می توانی در آن جا سکونت کنی.

بلند شد و سخت او را در آغوش کشید.

نیکول گفت:

راستی امروز چه خواندی؟

- "بیابان و زمین خشک شادمان خواهد شد و صحرا به وجد آمده، مثل گل سرخ خواهد شکفت"

- اوه چه زیبا این ترانه قشنگ از کتاب اشعیاست!

نیکول او را به خانه برد و مادر نیکول از دیدن او خوشحال شد و او را به حمام هدایت کردند و پس از مدت ها تنش با آب حمام گرم آشنا شد. نیکول لباس های کثیف او را در نایلونی گرد آورد و درون سطل زباله جای داد و یکدست لباس تمیز به او داد که بپوشد. وقتی در آئینه نگاه کرد فکر کرد آدم دیگری شده است. نیکول موهای او را شانه کرد و به لباس هایش عطر زد ماه ها و سال های زیادی بود که چنین قیافه ای از پیتر خودش ندیده بود.

نیکول او را به یک مرکز درمانی برد و برای ترک مواد مخدر بستری کرد. ابتدا بسیار برای او مشکل بود. اما توانست با پشتکار بالایی بر مواد مخدر پیروز شود.

برایش باور نکردنی بود. آن قدر حوادث خوب پشت سر هم برای او واقع شده بود که اصلا فکرش را نمی کرد. روزی نیکول لباس سفیدی برای او آورد و به او گفت که باید برای غسل تعمید در یکشنبه آینده آماده شود. نیکول با کشیش صحبت کرده بود.

- اوه نیکول عزیز چقدر از تو ممنونم.

- نه من کاری نکردم تو خودت با بهترین ها شروع کردی. حق خودت بود مسیح را خواستی. مگر اینطور نبود؟

- اوه بله اما برای من هنوز باور کردنش مشکل است. یعنی من یک پیتر دیگر هستم؟

- تو حالا دوست بسیار نزدیکی داری به اسم مسیح، او هرگز تو را ترک نمی کند. او در فکر تو و در دست تو گمشده بود، اما او خود را به تو نمایاند. تو او را دعوت کردی او غیر ممکن است دعوت تو را رد کند. او از مدت ها پیش هم مشتاق تو بود، اما تو با دلسردی ات او را از خود می راندی.

و پیتر فورا این آیه را خواند:

خداوند شبان من است ...


8

در روز تعمیدش کشیش از او پرسید:

- آیا به گناهانش اعتراف دارد؟

- آری

- آیا مسیح را به عنوان خداوند خود قبول دارد؟

- آری

و کشیش او را در آب حوض تعمید فرو برد.

- بنام پدر و پسر و روح القدس، آمین

وقتی از حوض تعمید بیرون آمد، از دیدن اولین کسانی که برای تبریک به سویش آمدند فریادی از شادی کشید آنها پدر و مادرش بودند. دهانش همانطور باز مانده بود. خود را در آغوش آن ها انداخت. هر سه زدند زیر گریه خیلی پیر شده بودند. معلوم بود که از دوری او و وضعیت قبلیش بسیار زجر کشیده بودند. اما حالا از شادی سرپا بند نبودند و مادر دعا می کرد که خداوند چقدر خوشحالم که دوباره فرزند ما را به ما بازگرداندی.

پدر به او گفت:

- نیکول به ما گفت که امروز روز تعمید توست. نمی دانیم چطور خودمان را این جا رساندیم. مسیح جان از تو متشکریم.

و فریاد شادی و بانگ موسیقی و صدای شکرگزاری و دعا تمام فضای سالن کلیسا را پر کرد.

 

9

روزی پیتر آگهی کوچکی به یک روزنامه داد:

من پیتر گوردن هستم. یک نجات یافته در مسیح! کسی بودم که در مواد مخدر غرق بودم و زندگی بدی داشتم. روزی در پارک مرکوری یک کتاب مقدس پیدا کردم و ابتدا به عنوان متکا از آن استفاده می کردم، تا اینکه یادادشتی از شخصی بنام سایروس در آن پیدا کردم که به یابنده کتاب یادآوری می کرد که یوحنا فصل پانزده را بخواند. این کتاب و این یادداشت مسیر زندگی مرا بسوی ابدیت هدایت کرد. من اینک یک مسیحی وفادار به خداوند هستم و صاحب شغل و یک همسر خوب و دارای دو فرزند شیرین هستم. به خاطر این همه محبت شما و نوشتن آن یادداشت همیشه برای شما دعای خیر می کنم. نمی دانم چطور کتاب مقدس شما به دست من افتاد؟ اما به خاطر آن خدا را شکر می کنم و دوست دارم برای همیشه آن را برای خود نگهدارم. مطمئن هستم که شما چنین اجازه ای را به من می دهید. مسیح جان بخاطر همه چیز متشکرم. سایروس عزیز همیشه برای شما دعا می کنم. برادر شما پیتر

 

 

استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!

داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
داستان خیلی ابتدایی و کودکانه تعریف شده است. تحول سریع یک شخصیت، با پیدا کردن انجیل زیاد باورپذیر نیست. رو بودن و سطحی بودن پیام معنوی نقطه ضعف این داستان است. لازم نیست این قدر صریح و عاری از هر گونه ظرافت هنرمندانه به مخاطب بفهمانیم که ایمان بیاورد به مسیح. داشتن مضمون مذهبی نیازمند ظرافت و خلاقیت بیشتری است. وگرنه ممکن است داستان به یک خطابه بی‏روح مذهبی مبدل شود، بی هیچ تاثیری

خداوند را برای وجود شما شكر می كنم. داستان كوتاه شما را خواندم و با آن همراه شدم. گاه اشكی در گوشه ی چشمم جمع شد و گاه لبخندی از سر رضایت و شوق زدم چون به یادم آوردی كه خداوند ما چقدر نیكوست. برجسته ترین نكته ی موجود در این اثر سادگی و صمیمیتی است كه در بافت آن وجود دارد. هر چند كه باید بگویم به لحاظ تكنیكی اشكالاتی به آن وارد است ولی اثر به لحاظ حسی خواننده را با خود درگیر می كند. هر چند این نكته چندان نقطه ی قوت نیست ولی یكی از فاكتورهای امتیازی هر اثری است. عدم پیچیدگی، روایت ساده و به دور از اضافات داستان نیز از نقاط قوت آن است. به نظر می رسد كه موضوع انتخاب شده از قوت كافی برای پرداخت داستانی جذاب برخوردار نیست و به قول درام نویسان عنصر دراماتیكی قویی ندارد، هر چند شاید می شد با پرداختی هوشمندانه و هنرمندانه دامنه ی جذابیت آن را به شدت بالا برد ولی در شكل فعلی، اثر حاضر تازگی و نو آوری لازم را در خود ندارد. همه چیز به راحتی قابل پیش بینی است و عنصر تعلق و غافلگیری در آن بسیار كم رنگ است. در بخش هایی از داستان كه شخصیت ها با دیالوگ با هم در ارتباط هستند با همان زبان توصیفی نوشته شده در صورتی كه دیالوگ ها می باید با زبان خود شخصیت ها نوشته شود. هر چند دیدگاه روحانی مسیحی بر اثر حاكم است ولی تأثیر گذاری اثر به دلیل تكراری بودن موضوع و عدم تازگی در پرداخت آن بسیار كم رنگ شده است. داستان پایان خوبی دارد ولی از شروع قویی برخوردار نیست. مهمترین چیزی كه باید بگویم و به دوستان دیگر هم این را توصیه می كنم این است كه وقتی  می نویسی برای همه ی مردم دنیا بنویس، طوری بنویس كه اگرخوانندگانت مسیحی هم نبودند از اثر تو به فراوانی لذت ببرند و تأثیر بگیرند. حتماً چند بار داستانتان را بخوانید و به این فكر كنید كه چگونه می توانید بخش هایی از آن را به گونه ای باز نویسی كنید كه در آن عناصر تعلیق، غافلگیری، گره و گره گشایی را بكار گیرید و خواننده را در گیر داستان و شخصیت های آن كنید.
روی زبان توصیفی داستان و بخصوص دیالوگ های شخصیت ها كار كنید. حتماً داستانتان را باز نویسی كنید. در انتخاب كلمات و جملات خود بیشتر دقت كنید. به شخصیت های دیگر داستان بیشتر بها دهید

داستان قوی به نظر نمی‌رسد. اغراق که ویژگی اکثر داستان‌های شرکت کننده در این جشنواره است در این داستان نیز به شدت مشهود است. تحول سریع یک شخصیت، با پیدا کردن انجیل قطعا باورپذیر نیست. طبعا خواندن و مطالعه انجیل است – آن هم عمیق – که می‌تواند موجب تحول باشد. ارایه پیام، هر پیامی که می‌خواهد باشد باید با ظرافت انجام شود. نویسندگی رندی می‌خواهد از آن رندیی که حافظ یاد می‌کند. خطر رو نوشتن در ادبیات مذهبی، این است که متن بیانیه دینی شود نه داستان که آنگاه تاثیر چندانی نخواهد داشت. خود کتاب مقدس نیز از روش‌های داستان‌نویسی برای تاثیرگذاری بیشتر بهره برده که اکنون جای صحبت از آن نیست

افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (4 نوشته شد):

سوزان در 16/10/2009 21:50:54
avatar
واقعی!
Thumbs Up Thumbs Down
0
سوزان در 16/10/2009 08:20:42
avatar
بسیار واقعی و دلنشین.
Thumbs Up Thumbs Down
1
ادریس فروغی در 14/10/2009 21:56:25
avatar
خدا رو شکر می کنم، اشک های من رو در آوردین حسابی، عالی بود، اعتیاد مواد مخدر، دردی که الان خیلی از جوونای ایرانی درگیرشن، رو زانو می رم و برای همشون دعا می کنم. مرسی از شما که این رو با داستان تون یاد آوری کردید.
پیروز و سربلند باشید  
Thumbs Up Thumbs Down
0
ahmadreza movaghar در 12/10/2009 18:42:12
avatar
برای یک نمایشنامه روی صحنه تاتر خیلی قشنگه.
امیدوارم روزی اجرای آنرا ببینم.
ممنون و موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
0

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
3.00