خبرنامه
ايميل:

زنجیرهای صبر و شادی

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

صدای فریاد و ناله همچون موسیقی شوم، فضای تاریک و نمور سیاه چال، محیطی وهم انگیز و دهشت آوری را ایجاد کرده بود. صدای مویه های زندانیان در غل و زنجیر، تاب و تحمل هر بیننده و شنونده ای را تمام می کرد. فریاد سربازان رومی که سعی می کردند زندانیان را وادار به سکوت کنند، بر این فضای رعب آور می افزود.

اما تمام این شرایط هیچ تاثیری بر زندانی پیری که در میان زنجیرها در سکوت نشسته بود نداشت. هر کس در آن وضعیت او را می دید، در ناشنوائی و نابینایش شک نمی کرد. اما زندانی نه ناشنوا و نه نابینا بود. او تنها جسمش در زنجیر و در زندان بود، اما روحش در آزادی کامل در آسمان سیر می کرد. خاطرات گذشته دور و نزدیک او را از این فضا جدا ساخته بود. یادآوری خاطرات گذشته و رنج هایی که درخدماتی که دوشادوش فرزندان خدا در جفاهای رومیان به مسیحیان کشیده بود، تسلی و آرامش فوق العاده ای را به او می بخشید.

صدای ناله های زندانیان زیر شکنجه لحظه ای افکار رئیس شورای اورشلیم را به خود جلب کرد، گوئی حتی در این ساعات آخر هم زانو شفاعت همدردی در غم فرزندان خدا اعم از گمشده یا بازگشت کرده می بایست خم شود، پس در میان زنجیرهایی که به دست ها و پاهایش بود، زانو زده دعا کرد: ((خداوندا صبر ایشان را افزون و قلب ایشان را قوی ساز زیرا آمدن تو نزدیک است. در نام عیسی مسیح خداوند طلبیدم آمین.))

"عیسی! عیسی مسیح! رب جلال! شاه شاهان! تا ساعاتی دیگر در آسمان به تو خواهم پیوست، تو را در آغوش خواهم کشید و زخمهایم برای ابد شفا یافته، و شادمان با تو زیست خواهم کرد. با تو سلطنت کرده، و در فیض تو منور خواهم گردید. "این کلمات شوق آمیز قلب یعقوب را زنده کرد و قلبش از گرمای مطبوع روح القدس پر شد.

یعقوب برادر زمینی عیسی مسیح و پسر مریم، مادر عیسی مسیح و یوسف بود. او که در دوران تجسم عیسی مسیح به او ایمان نیاورده بود بعد از قیام عیسی مسیح به او ایمان آورده و در روز پنطیکاست همراه با شاگردن مسیح و مادران و برادارنش در آن بالاخانه بود که روح القدس به صورت زبانه های آتش بر تمامی افراد آن بالا خانه فرو ریخته شد و تمام آن ها را از روح پر ساخت. یعقوب از برجسته ترین رسولان مسیح و رئیس شورای اورشلیم بود و واضح بود که از دید دولت روم و کاهنان افراطی یهود شخص خطرناکی محسوب می شد.

خاطرات دوران کودکی و جوانی او  با عیسی که در یک خانه و زیر یک سقف بود، در مقابل چشمانش جان گرفته بود و چون فیلمی در حال نمایش بود. دوران کودکی او و عیسی با بازی های کودکانه در کوچه های ناصره گذشته بود، در قلب یعقوب کوچک محبت ها و توجه های فراوان مریم و یوسف حسادتی را ایجاد کرده بود او در همان دوران کودکی دریافته بود که حتی محبت و توجهی که والدینش به عیسی داشتند فراتر از محبت پدر و مادر به فرزندی بود.

دوران کودکی و نوجوانی با تمام سوالات بی جواب او در کنار عیسی سپری شده بود. یادآوری خاطرات گذشته احساس خاصی را در او ایجاد کرده بود. یعقوب روزی را به خاطر می آورد که همراه مریم و برادرانش برای دیدن عیسی رفته بودند: "عیسی در میان انبوه جمعیت نشسته و با ایشان سخن می گفت در آن لحظه شخصی به عیسی گفت که مادر و برداران عیسی آمده و می خواهند او را ببینند و عیسی در جواب گفت: کیست مادر و کیانند برادرانم؟ و دست خود را به سوی شاگردان خود گرفته و گفت: اینانند مادر و برادرانم. زیرا هر که اراده پدر مرا در آسمان به جا آورد همان برادر، خواهر و مادر من است." (انجیل متی 12: 46 -51) در آن روز قلب یعقوب از عیسی مسیح گرفت و احساس کرده بود که عیسی خود را با آن ها بیگانه می داند. برادارن عیسی در آن زمان به اشتباه گمان می کردند که عیسی به خاطره محبوبیتی که در  میان توده جامعه یافته بود و به دلیل معجزاتی که انجام می داد، دچار غرور شده و از معرفی خانواده اش به دیگران اکراه دارد و این احساس پیامدهایی را به همراه داشت. "عیسی در جلیل می گشت زیرا نمی خواست در یهودیه بماند چون که یهودیان قصد قتل او را داشته و عید خیمه ها نزدیک بود. سپس برادرانش به او گفتند از این جا روانه شده و به یهودیه برو تا شاگردانت نیز آن اعمالی را که تو می کنی ببینند زیرا هر که می خواهد آشکار شود، در پنهان کار نمی کند پس اگر این کارها را می کنی خود را به جهان بنما، آنگاه عیسی بدیشان گفت: وقت من هنوز نرسیده اما وقت شما همیشه حاضر است. جهان نمی تواند شما را دشمن دارد اما مرا دشمن می دارد زیرا که من بر آن شهادت می دهم که اعمالش بد است. شما برای این عید بروید من حال به این عید نمی آیم زیرا که وقت من هنوز نرسیده  است." (انجیل یوحنا  7 :1 -9 )

در آن روز او و برادرانش به خاطره حسادتی که به او داشتند او را رد کردند اما اکنون احساس وجد و شادی پرده شفاف اشک را بر چشمان یعقوب کشیده بود. امروز یعقوب حقیقتا برادر و هم ارث مسیح بود. عشق مسیح در وجود او زبان می کشید و این عشق به او با وجود کهولت سن، جوانی و شادابی می بخشد. او هرگز به عنوان فخر فروشی از نسبت زمینیش با عیسی مسیح استفاده نکرده و ریاست شورای اورشلیم هم بر اساس این ویژگی نبود. او شاد بود زیرا با امانت داری ایمان حقیقی خود را نه تنها در عمل بلکه به دیگران هم تعلیم داده بود. او در تمام دوران خدمتش ایمانداران را به صبر و بردباری دعوت کرده بود و نصیحت کرده بود: "که وقتی در سختی ها هستند دیگران را مقصر ندانند و از ایشان شکایت نکنند تا خدا هم ایشان را محکوم نکند زیرا داوری عادلانه خدا به زودی آغاز خواهد شد." (یعقوب 5 :9 ) او توانسته بود خودش به موعظاتش عمل  کند!


صدای رفت و آمده های شتاب زده سربازان در پشت در های سیاه چال شنیده می شد. گویی در تدارک امر مهمی بودند. یعقوب شاد بود چون "آزموده شد تا آن تاج جلالی را که خداوند به محبان خود وعده فرموده است را دریافت کند."(یعقوب 1 :12 ) یعقوب بار دیگر در زنجیرها زانو زده در میان زنجیرهایی که برایش نه جفا بلکه زنجیرهای صبر و شادی بود که او را به معبود آسمانیش وصل کرده بود دعا کرد. او می دانست که دعایش به آمین پایان دعا نخواهد رسید و آمین را در آسمان خواهد گفت. او صدای آواز فرشتگانی که برای خوش آمدگویی او به آسمان در راه بودند را می شنید.

 درهای سیاه چال با صدای مهیبی باز شد گویی شیطان با خشم فریاد می کشید. فیض مسیح در او به کمال رسیده بود. صدایی از بالای سیاه چال فریاد زد: "بروید بیاوریدش زمانش فرا رسیده."

 

یعقوب زیر لب با لبخندی تکرار کرد: "وقتش رسیده. زمان، زمان پرواز، زمان دیدار، زمان در آغوش کشیدن، زمان در شادی و فارغ از هر غم و درد پرستش کردن، آغاز ابدیت بی پایان، آغاز لذات تجربه نشده در دنیا، زمان کامل شدن، زمان یکی شدن. آن ها نمی دانند که دارند مرا به سوی سرزمین آرزوها و وطن حقیقیم می برند. "زنجیرها از دست او فرو می ریخت، زنجیرهای صبر و شادی که از آسمان به قلب او وصل بود، داشت او را به آسمان بلند می کرد. یعقوب با فرشتگان مستقبلش هم آواز شد دیگر اره نه معنایی داشت نه قدرتی. مسیح با آغوشی باز پیش رو فرشتگان به استقبالش آمده بود.

 

 

استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!

داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
اشاره مستقیم به واقعیت‏های تاریخی، داستان را در حد یک گزارش تاریخی تنزل می‏دهد؛ گزارشی با حداقل دخالت نویسنده. در چنین داستانی نویسنده دست به ابداع نمی‏زند و تخیل خویش را به کار نمی‏اندازد. این داستان از حیث درونمایه مذهبی قوی است. اما متاسفانه داستان تازه‏ای برای ما تعریف نمی‏کند. آوردن نقل قول‏های مکرر از اناجیل به ضرر داستان است
 

خداوند را شكر. داستان بسیار كوتاه شما را خواندم، و باید بگویم كه متاسفانه از كم رنگی عناصر داستانی (داستان كوتاه) رنج  می برد. دستمایه ی و موضوع  انتخابی خوب است ولی نیاز به پرداخت دارد. عناصر داستانی بسیار كم رنگ و محو هستند. داستان در طول مسیر روایت خود چند پاره می شود و موضوع اصلی به حاشیه می رود. نوسینده با توجه به پیش آگاهی مخاطبانش دست به روایت این داستان زده و به مخاطبانی كه شناختی از روایت های انجیل ندارند چندان توجه نكرده است. شخصیت و انگیزه های او در ابهام است... داستان زیاد بخوانید، وقتی می خواهید داستانی را روایت كنید به این فكر كنید كه مخاطبین شما خالی از هر گونه اطلاعات در خصوص زمان، مكان،‌ شخصیت ها و اتفاقات تاریخی و غیره هستند. سعی كنید برای او همه چیز را به طور كامل و روشن در حیطه ی داستان خود و ساختار انتخابی تان در طول روند داستان تعریف كنید. سعی كنید داستان تان را نه فقط برای مسیحیان بلكه برای همه ی مردم دنیا بنویسید


این داستان نیز با داستان‌های دیگر ارسالی به این جشنواره متفاوت است. این داستان سعی دارد روایتی تاریخی را بازگو کند. صرف این عمل بد نیست. گاه داستان‌های خوبی نیز از دل روایت تاریخی سر برمی‌آورد. اما برای تعریف یک واقعیت تاریخی باید کمی هم تخیل چاشنی کار کرد. تخیلی که به روایت کلی لطمه نزند بلکه جزییات را متحول کند و داستان فضایی جذاب برای مخاطب خود ایجاد کند. صرف تعریف یک روایت تاریخی نمی‌تواند بدل به داستان شود. باید داستان‌نویسانه تاریخ را بازگفت. این لازمه این نوع داستان است

افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (3 نوشته شد):

ربکا در 13/10/2009 20:47:37
avatar
می توان با احساسات آخرین لحظات عمر یعقوب که شما توصیف کردید همراه شد. شاید بهتر بود از ذکر آیه به طور واضح و مشخص خودداری می کردید.
Thumbs Up Thumbs Down
0
ahmadreza movaghar در 12/10/2009 18:32:38
avatar
ترکیب رویا و حقیقت و آنهم حقیقتی تاریخی.
جالب بود.
موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
1
ادریس فروغی در 11/10/2009 00:48:17
avatar
آرزوی موفقیت براتون دارم
Thumbs Up Thumbs Down
0

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
3.00