ردا
خش خش برگ های نخل زیر پاهایش
هر چه صدای هیاهوی شهر، بیشتر می شد؛ قلبش از شدت هیجان سریع تر می تپید. در طول سه ماه گذشته این اولین بار بود كه این طور خوشحال و امیدوار بود. روزهای تاریك او پایان می گرفت و می توانست دوباره روشنی خورشید را ببیند. می توانست دوباره مانند مردم عادی كار كند، زندگی اش را از نو سر بگیرد و می توانست دوباره دقیقه ها به صورت زیبای ساره خیره شود و لبخند اورا ستایش كند. به او قول داده بود كه سالم برمی گردد.
چند ساعت پیاده روی، پاهایش را خسته كرده بود. از جاده منحرف شد، زیر سایه درختی نشست و به تنه درخت تكیه كرد. صدای كلاغ ها را از روی شاخه درخت می شنید. چقدر دلش می خواست منظره اطرافش را ببیند اما تاریكی...
نامش یوسف بود، در مهمانسرایی نزدیك اورشلیم كار می كرد و قبل از این كه كاملا بینایی اش را از دست بدهد در تلاش بود تا بتواند زندگی جدیدی را تشكیل دهد اما عفونت چشمانش باعث شد كم كم دیدگانش تار شود و او را نابینا كرد. هیچ امیدی نداشت تا وقتی كه آوازه مردی به گوشش رسید كه می توانست هر بیماری را علاج كند. آخرین امیدش این بود كه چشمانش را به دستان استاد بسپارد. و اینك چند قدمی با دروازه اورشلیم فاصله داشت.
به چوبدستی اش تكیه كرد و ایستاد. بوی نامطبوعی را استشمام كرد. برای پیدا كردن راه جاده، بوی ناخوشایند فضولات حیوانات، راهنمای مناسبی برای یك نابینا بود. به همان سمت حركت كرد. دو قدم بیشتر بر نداشته بود كه به مانعی برخورد. صدای چرخ های ارابه ای را شنید كه نزدیك می شد، دستانش را جلو برد تا جسم را لمس كند و ماهیتش را تشخیص دهد، صدای مردی را شنید كه فریاد كشید: "چه كار می كنید... بروید عقب" یك قدم عقب رفت و به سمت صدای مرد برگشت. مرد از گاری پیاده شد و به او رسید. صدای مرد گفت: "چه می كنید مگر نمی بینید؟"
كمی از این حرف آزرده شد و به صدا گفت: "نمی توانم ببینم، می خواستم به جاده برگردم كه... "دستی روی بازویش حس كرد و او را به عقب كشید. مرد گفت: "خودتان را نجس كردید، كنار بایستید. كجا می خواهید بروید با این وضعیتتان؟" با سر در گمی پرسید: "چه می گویید؟ چرا نجس شدم" مرد كه از درخت بالا می رفت گفت: "این كه بهش دست زدید، یك جنازه است." احساس كرد باد سردی موهای بدنش را تكان داد. داخل شكمش چیزی می چرخید.
یك قدم عقب رفت. صدای افتادن جسمی را روی خاك شنید. با ناراحتی گفت: "وای برمن" در دلش گفت: "جنازه را لمس كردم... باید تا غروب آفتاب صبر كنم و كفاره بدهم." با ناراحتی پرسید: "شما به كجا می روید؟" مرد كه از صدایش مشخص بود مشغول حمل باری است گفت: "این جسد را نزد كاهنین می برم" پرسید: "من هم می تونم با شما به خانه خدا بیایم؟ باید به كاهنین قربانی بدهم."
مرد گفت: "بیایید به شما كمك می كنم سوار گاری شوید"
صدای اعتراض كلاغ ها را می شنید كه غذای لذیذشان را می طلبند. از این كه با یك جنازه در یك گاری نشسته بود احساس بدی داشت. می خواست هر چه زودتر به مقصد برسد. برای این كه به جنازه فكر نكند صحبت را با مرد گاریچی آغاز كرد. پرسید: "چرا این جنازه را پیش كاهنین می برید، جنازه را باید ببرید قبرستان. "صدای مرد با بی تفاوتی گفت: "نمی دانم می خواهند چه كار كنند، فقط كاری كه به من دستور داده اند را انجام می دهم. "برای به درازا كشیدن صحبتشان دوباره پرسید: "این كار كمی چندش آور نیست؟ هر روز كه نمی توانید كفاره بدهید!؟" باز هم همان صدای بی تفاوت گفت: "كفاره ام را كنار گذاشتم، همیشه كه نعش كش نیستم در اصل هر كاری كه كاهنین بخواهند می كنم. "یوسف از شنیدن این جمله به فكر فررفت، بعد از كمی سكوت دوباره پرسید: "هیچ كار دیگه ای بلد نیستید؟ این طوری كه خیلی سخته، شاید ازشما كارهایی بخواهند كه دل تان نخواهد انجام بدهید. مرد گفت: "اكثر موارد از كاری كه می كنم راضی نیستم اما به پولی كه می گیرم می ارزد، قبلا" آهنگر بودم ولی در آمد این كار بیشتر است"، قلب سخت شده مرد را از صدایش می توانست ببیند. وقتی این جملات را شنید از خودش سوال كرد مگر چقدر پول برای معاش یك زندگی نیاز است!!! صداهای اطرافش حاكی از آن بود كه به شهر رسیدند.
مرد گفت: "رسیدیم، همین جا می توانید حیوانی بخرید و به كاهنین بدهید"
بوی گوسفندان و صدای همهمه جمعیت گیجش كرده بود. از گاری پایین آمد و تشكر كرد. صدای كبوتران را می توانست بشنود كه در قفس ها بال می زدند. چوبدستی اش را جلو گرفت تا به كسی برخورد نكند و به سمت صداها حركت كرد. فریاد زد: "چه كسی این كبوتران را می فروشد؟" صدایی جوان به او پاسخ داد: "كدام را می خواهید؟"
به سمت صدا رو كرد و گفت: " من نمی توانم ببینم، یك كبوتر بی عیب برای قربانی می خواهم." از این كه می بایست مقداری از پول هایش را برای یك حادثه ناخواسته خرج كند خیلی كلافه بود. صدای جوان گفت: "بفرمائید آقا، بال هایش رابستم. سمت چپ تان چند پله است. تا آخرین كه بالا بروید می توانید قربانی تان را تقدیم كنید."
كبوتر را در دستانش گرفت و از پله ها بالا رفت. كبوتر را به یكی از كاهنین داد و در گوشه یكی از پله ها نشست. خسته و تشنه شده بود. كمی از آبی كه همراه داشت نوشید و به دیوار تكیه كرد. به خاطر ادای كفاره اش احساس آسودگی می كرد، از این تاریكی خسته شده بود و تحمل تنهایی و ترحم مردم را نداشت. می خواست هر چه زودتر به استاد برسد تا درمانش كند و بدبختی هایش تمام شوند؛ شب های زیبای مهمانسرا را به یاد می آورد كه به سختی كار می كرد تا بتواند مخارج ازدواجش را فراهم كند، كاری كه می توانست در این روزها انجام دهد این بود كه در گوشه ای ناتوان می نشست و به صدای خنده ها، گریه ها و روزمرگی مردم گوش می كرد... فقط می توانست بشنود... نمی توانست هیچ نقشی داشته باشد. هیچ كس او را نمی دید عجیب بود كه او نابینا بود ولی دیگران او را نمی دیدند.
خنكی هوا به او فهماند كه آفتاب غروب كرده است. برخاست و با احتیاط از پله ها پایین آمد. صدای آشنای كبوتر فروش را شنید. به طرفش رفت و پرسید: "برادر آفتاب كامل غروب كرد؟" صدای مرد جوان كه حالا خسته تر به گوش می رسید گفت: "بله، آفتاب غروب كرده است، شما هنوز این جا هستید، چرا به خانه تان بر نگشتید؟" یوسف جواب داد: "من مسافرم، در دهی نزدیك این جا زندگی می كنم برای دیدن استاد آمدم."كبوتر فروش گفت: " كدام استاد؟" ناگهان در دلش غوغایی شد و با خودش فكر كرد شاید هر چه شنیده است، شایعه باشد.
با تردید گفت: "همان مردی كه اهل ناصره است و همه بیماری ها را علاج می كند. شنیدم به اورشلیم آمده است. می دانید كجا می توانم پیدایش كنم؟"
كبوتر فروش گفت: " آه... آن جلیلی را می گویی... فهمیدم. می خواهی چشمانت را باز كند؟" هیجان تمام وجودش را گرم كرد. با عجله پرسید: "آیا می دانید كجاست؟" از صدای بال های كبوتران مشخص بود كه در حال جمع آوری قفس هاست، با لحنی عجیب گفت: "چند روز پیش آمد این جا خیلی عصبانی بود، چنان جنجالی به پا كرد كه تا به حال ندیدم كسی جرات داشته باشد در این جا چنین كارهایی انجام بدهد"
شنیده بود كه اطراف استاد همیشه غوغا و هیاهو است و دسترسی به او سخت است. كمی دلش لرزید، با این وضعیت بینایی اش چطور می توانست استاد را ملاقات كند؟ كبوتر فروش گفت: "اگر می خواهید شفا بگیرید او می توانست شفای تان بدهد، من خود دیدم كه چه تعداد زیادی مریض و دیوانه را شفا داد، وقتی وارد حیاط خانه خدا شد، تمام حیاط را زیر و رو كرد و با همه دعوا كرد، قفس های كبوتران مرا نیز به بیرون پرتاب كرد، كار و كاسبی همه را لنگ كرد. چه فروشنده ها و چه ضرابان، با همه دعوا كرد. می گفت: این جا محل عبادت است، حق ندارید در این مكان خرید و فروش كنید. كبوتر فروش صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: "به كاهنین هم می گفت دزد و راهزن، من خیلی عصبانی شدم ولی بعد از دیدن صحنه های امروز ظهر دلم برایش سوخت خیلی آزارش دادند. اگر صبح می رسیدید شاید می توانستید او را ببینید، اما شما دیر رسیدید. كاهنین، او را امروز ظهر كشتند"
چه می شنید...؟ دیگر نمی شنید...؟ گوش هایش سوت می زدند. نمی توانست باور كند استاد را كشته بودند...؟ لب هایش می لرزید نمی دانست چه باید بگوید، به سختی گفت: "یعنی چه كه كشتند... حتما" اشتباه می كنید... مگر چه كرده بود؟ "كبوتر فروش گفت: "من هم درست نمی دانم اما بعضی ها می گفتند كه كفر گفته است، گفته است خانه خدا را خراب می كند، پسر خداست و مسیح موعود!"
یوسف دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد، بر جایش نشست و از فرط نا امیدی گریه ای بی اختیار سر داد. دیگر چه امیدی برای زنده بودن داشت، گریه امانش نمی داد، تنهایی، تنهایش نمی گذاشت، چرا ها در ذهنش می پیچیدند... چرا امروز... چرا فردا نه... چرا دیر رسیدم... چرا همه به مرادشان می رسند ولی نصیب من همیشه حسرت و زحمت است... چرا باید این بلا فقط سر من بیاد... مگر من چه كرده ام... چه گناهی مرتكب شده ام... من كه همیشه سعی داشتم خدا را خشنود كنم و تمامی شریعتم را نگه داشته ام، از همه دستورات پیروی كردم. پس چرا این گونه سرنوشتی باید داشته باشم؟... چرا اصلا" به دنیا آمدم... خداوندا چرا مرا خلق كردی... زندگی ام را پایان ده... دیگه تحمل ندارم... فقط تمامش كن.
نمی دانست به كجا می رود بی هدف راه می رفت و اشك می ریخت، از حیاط به درون شهر رفت و پریشان تر از آنی بود كه به صداهای اطرافش توجه كند. دستش را به دیوارها می كشید تا امتداد كوچه ها را تشخیص دهد. به كاهنین لعنت می فرستاد. آخر چرا... استاد كه تمام بیماران و لنگان و كوران را شفا می داد... چرا او را كشتند. كنار دیواری نشست و تكیه کرد.
بوی كاه گل، صدای جیرجیرك ها، نسیم شبانگاهی... تاریكی همیشگی و تنهایی تمام نشدنی...
با خودش فكر می كرد چگونه باید به خانه برگردد نه پولی نه امیدی و نه چشمی.
قول داده بود سالم برمی گردد با چه رویی برمی گشت بهتر بود هرگز بر نگردد. چطور ساره را راضی می كرد تا یك عمر با یك مرد كور و ناتوان زندگی كند با كسی كه حتی نمی توانست صورت فرزندانش را ببیند.
بوی كاهگل، نسیم شبانگاهی، تاریكی همیشگی، تنهایی در پیش و صدای پایی غریب
برایش مهم نبود چه كسی از كوچه می گذرد، ناگهان صدای پا قطع شد و جسمی در چند قدمی اش به زمین خورد، كنجكاو شد.
فریاد زد: "چه كسی آنجاست؟"
صدایی خشن جواب داد: "چه می خواهی؟"
زمانی كه می توانست دست كوران را بگیرد احساس نیكوكاری می كرد ولی حالا خودش تبدیل به موجودی شده بود كه باعث دردسر بود.
كمی از لحن مرد عصبانی شد و گفت: "چیزی نمی خواهم، شنیدم افتادید زمین، حتما شما هم مثل من كورید یا این كه مستید... همینه دیگه... نمی دونم حساب زندگی چیه؟!! شما با دو چشم جلو پایتان را نمی بینید و من درحسرت یك چشم باشم."
كلماتش در صدای هق هق گریه مرد ناشناس، گم شدند.
با تعجب پرسید : "چرا گریه می كنید؟ از حرف های من ناراحت شدید؟"
صدای مرد كه از لابلای هق هق به سختی شنیده می شد، گفت: "چه می گویی مرد... ای كاش من نیز كور بودم."
از شنیدن این جملات و صدای غمگین آن مرد خشمش فروكش كرد و كمی آرام تر شد. پرسید: "چه اتفاقی برای تان افتاده است؟ فردا همه این غم ها را فراموش می كنید چون نمی دانید كوری چقدر سخت است. "صدا گفت: "اگر كور بودم می توانستم خودم را توجیه كنم و روزی به خود بگویم هیچ چیز ندیدم ولی امروز فهمیدم با داشتن چشمانی سالم و بینا، كورم."
صدا كمی آرام تر شد، نفس عمیقی كشید و گفت: "امروز سه نفر را اعدام كردند." یوسف دوباره غم اش به یادش آمد، آهی كشید و گفت: "من هم دقیقا" به دنبال یكی از آن ها آمده بودم ولی دیر رسیدم، آیا شما نیز به دنبال استاد آمده بودید؟"
دوباره صدای گریه مرد راشنید. یوسف دلش نمی خواست در مورد دیر رسیدن چیزی بشنود ولی نتوانست به صدا فرمان سكوت بدهد پرسید: "حالا شما چرا گریه می كنید؟ شفا می خواستید؟ از من كه بد شانس تر نیستید، فقط یك روز دیر رسیدم"
صدا گفت: " من استاد را نشناختم، نفهمیدم او كیست. خودم با چشمهایم دیدم كه چقدر از صبح كتك خورد، فحش شنید، حتی وقتی بالای صلیب بود فریاد و ناله نمی كرد. باز هم نفهمیدم تا وقتی كه دیدم برای ما كه كتكتش می زدیم دعا می كند، او مثل ما نبود"
یوسف پرسید: "یعنی چه... مگر ممكن است كسی را آزار بدهی ولی برایت دعای خیر كند. از انسان این كار ساخته نیست"
آن صدا نزدیك تر شد و گفت: "درست گفتی انسان نمی تواند این گونه زندگی كند كه او زندگی كرد و نمی تواند این گونه بمیرد كه او جان داد. من امروز چیزهایی دیدم كه حتی اگر یك كور هم به جای من بود می فهمید با چه كسی روبرو است. حالا شما بگویید من خوش شانسم یا بد شانس كه قرعه به اسم من در آمده است."
قبل از این كه یوسف بتواند سوال دیگری بپرسد، آن مرد پارچه ای در دستانش گذاشت و از او دور شد. یوسف پارچه را لمس كرد، بوی خون می داد، یك ردا بود.
بوی كاه گل، صدای گنجشك ها، نسیم صبحگاهی، تاریكی همیشگی... روشنی امید...
به چوبدستی اش تكیه كرد و از پس آن دیوار برخاست. دیگر برای نداشتن چشم ناراحت نبود، در این فكر بود كه چگونه برای دیگران توضیح دهد، بدون این كه چشمانش باز شوند حقیقت را دیده است. حالا دیگر مطمئن بود كه مسیح برای نجات او آمده است. هیچكس را غیر از مسیح نمی شناخت كه به جای لعنت و نفرین برای كسانی كه او را می آزارند طلب بخشش و دعا كند. اگر مسیح آمده بود پس او دیگر غمی نداشت، می دانست كه وقتی مسیح می آید هر غم و اشكی تمام می شود. ایمان داشت كه از این پس دنیا رنگ دیگه ای است حتی اگر او نتواند ببیند.
آیا دیگران درك می كردند كه او كسی را دوست دارد كه هرگز با او ملاقات نكرده است. از مرگ مردی كه هرگز فرصت نشد او را ببیند، هدف زندگی اش را بشناسد. مرگ یك نفر باعث امید افرادی شد كه باور او را باور كردند.
آیا می توان درك كرد، قبل از این كه كسی را ملاقات كنی، برای تو كاری انجام داده باشد؛ كاری برای كسی كه هرگز ندیده است. چه درس هایی می توانست از استاد یاد بگیرد قبل از این كه بتواند حتی كلمه ای با او صحبت كند.
خوشحال بود كه می تواند برای فرزندانش داستان انسان هایی را تعریف كند كه به او رسم زندگی را آموختند.
بعضی ها نمی دانند برای چه كسی كار می كنند
بعضی ها حقیقت را با چشمان باز نمی بینند
بعضی ها از اعمالشون پشیمان نمی شوند
بعضی ها قبول نمی كنند اشتباه از همگان سر می زند
بعضی ها هیچوقت به آرزوهای شان نمی رسند
بعضی ها می دانند برای چه كسی كار می كنند كفاره های شان را كنار می گذارند
بعضی ها حقیقت را با چشمان خودشان می بینند اما نمی خواهند قبولش كنند
بعضی ها از اعمالشان پشیمان می شوند اما نمی توانند خودشان را ببخشند و سرانجام خودشان را، دار می زنند.
بعضی ها قبول می كنند اشتباه از همه سر می زند و دیگر اشتباهاتشان را تكرار نمی كنند حتی اگر قرعه به نام شان بیفتد خطا نمی كنند.
بعضی ها به خواسته های شان نمی رسند، به جای نا امیدی از شكست ها درس می گیرند.
زندگی اش دگرگون شد آن گونه كه از قبل تصور می كرد نبود ولی برای باقی زندگی اش كافی بود.
استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!
شكر خداوند را برای وجود شما. داستان كوتاه شما را خواندم، تا پایانش با آن همراه شدم و احساس خوبی به آن داشتم، انتظارم این بود كه پایان آن مرا متوجه اتفاقی بدیع و غیر منتظره نماید، اما به نظرم شتابزده و غیر منطقی به پایان رسید. داستان خوب شروع می شود. بر روی عناصر داستانی و بخصوص شخصیت اصلی تا پایان داستان خوب كار شده و خواننده را به خوبی با خود همراه كرده و سرنوشت یوسف برایش اهمیت پیدا می كند. زبان روان و مناسب موقعیت زمانی اثر بوده و كار كرد خود را داراست. مهمترین اشكالی كه به نظر من می رسد پایان بندی این داستان است. وقایع بسیار خوب پیش می رود و روایت از موقعیت شخصیت های اثر به درستی بیان و روایت می شود، اما در آخر همه چیز به صورت غیر منطقی(از نظر منطق داستانی و باور پذیری) و ناگهانی رنگ دیگری می گیرند و به نظر می رسد شخصیت داستان بدون دلیل كافی دگرگون شده و به راحتی همه ی وقایع با یك روایت خیلی ساده پایان داستان را شكل می دهد و این لطمه ی بزرگی به داستان می زند. مهمترین چیزی كه به دوستان دیگر هم گفتم این است كه وقتی می نویسی برای همه ی مردم دنیا بنویس، طوری بنویس كه اگر خوانندگانت مسیحی هم نبودند از اثر تو به فراوانی لذت ببرند و تأثیر بگیرند
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند













در مجموع قشنگ بود. تبریک می گم.
مرسی و موفق باشید.
موفق باشی سالومه جان
هر كسی كه يه كم سواد ادبی داشته باشه ارزش اين كارو می فهمه. فوق العاده بود
موفق باشيد
نظر خود را بنويسيد