خبرنامه
ايميل:

کینگ هانا ماریا در شهر گناه

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

 1

هانا ماریا کامسینسکی متولد ماه می 1966 در چهل و سومین سال زندگی اش در کنار رودخانه زیبایی که از کنار دهکده می گذشت و دارای آبی آرام و زلال بود و در خاموشی ها و سکوت شبانه صدای جریان قشنگی داشت در گذشت.

تنها شهود عینی ماجرای مرگ هانا هفت روح خبیثی بودند که دوستان صمیمی وی در زندگی گناه آلود و سیاه از قساوت قلب و تباهی و جنایت و کفر بودند. آن ها به هم عشق می ورزیدند و از صمیم جان و دل در خنده ها و بدمستی ها و لاابالی گری و هتاکی و دریده گی و قتل های وی شریک بودند، یک دوستی خالص و بی ریا. یک روز هانا به آن ها گفت که خوشحال است چنین دوستانی دارد و بدون آن ها یک روز هم دوام نمی آورد و می میرد!

حالا آن روح های دوست داشتنی برای مرگ هانا می گریستند و صدای ضجه های آن ها دشت را پر کرده بود. چیزی نگذشت که آن ارواح خبیث نیز چون حباب ترکیدند و در در دم محو و نابود شدند.

ماجرا از آن جا آغاز شد که در یک یکشنبه دلپذیر آپریل مادر هانا به اتاقش رفت تا او را برای صرف صبحانه و رفتن به کلیسا بیدار کند مادر با کلمات قشنگ دخترش را صدا زد اما هانا در رختخوابش غلتید و غرغری کرد:

- بلند شو عزیزم تو که این جوری نبودی

- مامان من دیگه به کلیسا نمیام

از رفتار دخترش بهت زده شد!

- دخترم تو که همیشه برای یکشنبه ها لحظه شماری می کردی

- من نمیام اون جا رو دوست ندارم

پدر نیز که متوجه شده بود از کنار میز صبحانه برخواست و به اتاق هانا آمد

- هانای عزیزم تو ماه پیش گفتی که اسمت رو تو گروه کر کلیسا بنویسم و دوست داری تو کریسمس برای مردم بخونی

- بله دوست داشتم ولی نظرم عوض شده

- حالا اگر می خوای استراحت کن هفته دیگه بیا

- نه دیگه هیچوقت من به کلیسا نمیام راستش... همه چیزش مزخرفه، دروغه، وقت تلف کردنه بابا... حوصله وعظ کشیش ها را ندارم. همش میگن هللویا خداوند مقدس است. او به زودی می آید؛ معلم جدید تاریخ می گه تاریخ مسیحی همش دروغه و حقه بازی، اونا فکر شما را می دزدند!

آن دو این چیزها را که شنیدند نزدیک بود به گریه بیفتند یعنی این هانا است که این حرف ها را می زند همان دختری که با شیرین زبانی از مسیح حرف می زد و همه را مجذوب خودش می کرد و همیشه از مادرش می خواست که برایش کتاب مقدس بخواند و اتاقش پر بود از تمثال های مسیح و حتی یکبار از مادرش خواست که یک پیراهن بلند سرمه ای برایش بخرد که یقه کشیشی داشت و تکمه های آن را تا بالا می انداخت و در مراسم عید پاک و یا کریسمس آن را می پوشید و یا می گفت دوست دارد در آینده در زمینه الهیات مسیحی درس بخواند و می بایست برای تحصیل به یک شهر دور برود.

از رفتار ناگهانی هانا هر دو برآشفته بودند اما صلاح دیدند که دیگر ادامه ندهند و بعد از برگشتن از کلیسا با او صحبت کنند.

آنتوان پدر به کاترینای مادر  گفت:

- باید حدس می زدم این دختر مدتی است دختر ما نیست عوض شده، این هفته هم بهانه ای برای نیامدن به کلیسا تراشید هفته پیش هم آمدن دوستش را بهانه کرد و پدر گفت:

- کاتی من فکر می کنم مشکل اساسی وجود دارد من فردا به مدرسه می روم تا با معلم تاریخ هانا صحبت کنم.

 

هانا از پنجره اتاقش پدر و مادر و مارتین برادرش را می دید که دارند به طرف کلیسا می روند کمی صبر کرد و فاصله شان از خانه که بیشتر شد فورا برخاست و آبی به صورتش زد و به سرعت برق لباس پوشید و کمی مربای آلبالو روی نان مالید و گاز زد و ساکش را که آماده کرده بود از زیر تختش بیرون کشید و با عجله با موبایلش شماره ای گرفت و گفتگوی کوتاهی کرد، پنج دقیقه بعد اتومبیل زرد رنگی جلوی خانه شان ترمز کرد و هانا با عجله از خانه بیرون آمد و سوار شد. راننده پسر جوانی بود با بازوهای خالکوبی شده و تی شرت شیطان پرست ها را به تن داشت و با هانا خوش و بش کرد و صورتش را بوسید، هانا لبخند زد و از خوشحالی جیغ زد. جوان نیز با فریادهای پی در پی مست آلود هورا کشید و پدال گاز را فشار داد و با سرعت به سوی جایی موسوم به ناکجا آباد به قول خودش "خوش هستیم ما همیشه" راند.

روبرت به او گفت:

- دختر تو رو به جایی می برم که تا به حال نرفتی. با کسانی آشنا می شی که تو عمرت ندیدی همه چیز سورپرایزه توی لذت و ثروت و طلا غرقت می کنم طوری که نتونی نفس بکشی! چی هست این دهکده زپرتی فکر کنم تو این شونزده سال عمرت بیشترین فاصله ای که از خونه دور شدی همین کلیسای لعنتی بوده. آره چقدر پدر و مادرت به تو ظلم کردند و بعد گفت: دختر به این خوشگلی! راستی تو خونوادت فقط تو بلوندی؟ موهات خیلی قشنگه بقیه شون کک مکی و مو هویجی هستن

و موهای مثل خرمن طلای او را نوازش کرد.

هانا نیز با اشاره سر و لبخند تائید کرد و به سال هایی که این چنین در بی خبری از او دزدیده شده بود فکر کرد و سر تکان داد و زندگی شیرینی که در انتظارش بود را از نظر گذراند و امیدوار شد.

 

2

وقتی به دروازه شهر بزرگ رسیدند شب شده بود و عنوان نئون بزرگی بالای دروازه شهر نصب بود که ورود میهمانان تازه را خوش آمد می گفت و شهر اسم پر آوازه شهر گناه را بر خود داشت. نئون های رقصان که روشن و خاموش می شدند شهر را این طور معرفی می کردند: شادی کامل در این جا، پول در این جا، آزادی از تمامی بندها این جا، غصه ای نیست، بیست و چهار ساعته تو پیست رقصی، مشروبی که سرو می شه کله پات می کنه، خوشگل ها همه جمعن تو هم بیا تو، اسکناس و برق طلا از در و دیوارش می باره.

کمی بعد صدای موسیقی پر سر و صدایی بلند شد و صدایی به گوش رسید که می گفت: من شهردار شهر گناه هستم و ورود شما را خیر مقدم می گویم اینجا خوشبختانه خدایی وجود ندارد و همین جا در بدو ورودتان به شهر من مرگ خدا را اعلام می کنم. او در شهر میدل ایست در خیابانی به نام جلجتا مرد. طفلک خیلی زجر کشید با میخ زدند به دست و پاش، پهلو و ریه و دندش رو پکوندن، آخرش هم قلبش ترکید. من خیلی سال ها پیش این خبر را در کتابی به نام انجیل خواندم و پس از آن بلافاصله آن کتاب را بستم و دیگر هیچ چیز از آن خدا نمی دانم و فکر نکنم هم نیازی باشد، ما خودمان هر کدام خدا هستیم و همین برای من و شما کافیست، خوش آمدید، گردن آویز صلیب در این جا ممنوع است چون قانون این را می گوید حمل کردن پرچمی که در آن صلیب باشد ممنوع است چون قانون این را می گوید. حمل ورق پاره ای بنام کتاب مقدس ممنوع است چون قانون این را می گوید بیائید به قانون احترام بگذاریم.  ازدواج ممنوع است چون قانون آن را می گوید پاکدامنی و عفت برای زن و مرد ممنوع است چون قانون می گوید. اگر پلیس شما را به جرم بکار بردن کلمه برادر و خواهر دستگیر کرد نگران نباشید چون قانون این را می گوید. اگر نیمه شب مرد و یا زن نیمه مستی سرزده به منزل شما آمد خواهش می کنم به مهربانی با او رفتار کنید چون او دوست شماست و قانون... اگر کسی را دیدید که دارد دزدی می کند و وسیله ای برای حمل اموال مسروقه ندارد ماشین تان را به وی قرض دهید در دعواها و درگیری ها موظف به پخش چاقو و هفت تیر بین نفرات هستید. اگر کودکی را دیدید که در گوشه خیابان گذاشته شده به او دست نزنید سرما و گرسنگی و مرگ بهترین یاور اوست.

و بعد قهقهه ای زد و گفت: خدا به فکر اوست ما باید به فکر خودمان باشیم هه هه هه هه...

چیزی به نام خیانت به شریک زندگی وجود ندارد. خوشبختانه قانون همه چیز را برای ما سهل کرده است. ما قانون ایکس مارید داریم که طلائی ترین قانون بشر است!

هر دو از خوشحالی هورا کشیدند و از ماشین پیاده شدند از شادی و سرمستی روی پا بند نبودند شهردار با خوشحالی کف زد و فورا دو دختر و پسر جوان به یاری آن ها آمدند و با مهربانی آن ها را به طرف دروازه شهر بردند.


3

در این نا کجا آرمان شهر که واقعا کسی برای برانداز کردن خودش زحمتی نمی کشید، همه تلاش ها به یک جا ختم می شد و آن هم رسیدن به آخرین و بالاترین خانه لذت بود، در بدو ورود همه از چیز مزخرفی به نام معانی اخلاقی پاکسازی می شدند و وقتی از انگیزه های به کار بردن نام خدا سرپیچی می کردند مفتخر به شهروندی می شدند. ابتدا همه چیز عالی و سهل بنظر می رسید اما بعدا برای آن که تو هم در قله کوه لذت شهر گناه جایی داشته باشی می بایست تلاش زیادی بکنی. اولین پوئنی که مادموازل کامسینسکی کسب کرد، شلیک به مغز سر روبرت بود و وقتی شورای شهر جلسه ای گرفت و در آن جلسه عنوان شد که علت شلیک به روبرت دلیل بسیار خنده داری داشته و آن هم خوردن رولت میوه محبوب خانم توسط روبرت بوده است. یک عنوان "سر سین" به وی عطا کرد و مسئولیت بخش شلیک به مغز شهر را به وی سپردند و او از آن پس رل مهمی در اداره شهر بازی می کرد و موضوع شلیک های او در روزنامه ها و نشریات غوغایی بپا کرد. ژست های او برای شلیک روی جلد اکثر مجله های مشهور خودنمایی می کرد داستانهایی که می نوشت از خاطراتش لحظه ای روی ویترین کتابخانه ها نمی ماند. از محکوم می پرسید دوست داری چطور بهت شلیک کنم و محکوم هم برای این که در کنار نام هانا مشهور شود می گفت:

- پخش مستقیم هم داره؟

- بله با دانلود ملیونی از وب سایت "شلیک به مغز. کام"

- درست از فاصله دو متری و خواهش می کنم بدون لرزش دست و دل به وسط پیشانیم شلیک کن. اما حتما پخش مستقیم داشته باشه، در غیر این صورت به دادگاه شکایت می کنم! البته خودم نمی تونم ولی ورثه من دمار از روزگارت در می آرن.

شورای شهر دوباره جلسه گرفت از او پرسیدند حتی لحظه ای فکر می کنی؟ خیلی بهش برخورده بود از اتاق جلسه خارج شد و چند ثانیه بعد سالن منفجر شد. همه کشته شدند رئیس شورا در واپسین لحظه حیات قلم و کاغذ خواسته بود:

- با او شهر گناه عظمت خود را حفظ خواهد کرد عنوان سون درتی... تمام

عنوان سون درتی (هفت خبیث) اولین بار در تاریخ شهر گناه بوسیله رئیس مقتول شورای شهر به او داده شد.

مراسم سدومی به ابتکار وی در ملا عام انجام می گرفت. روز 25 دسامبر تقویم مسیحی را روز تنفر از خدا اعلام کرد و هر کس رکیک ترین و بدترین فحاشی و توهین را به مسیح انجام می داد، دو کامیون مشروب تحویل می گرفت. به قاضی ها دستور داد اگر مناقشه دو نفر خیلی طول کشید می توانند برای برقرای عدالت با هفت تیری که در کشویش قایم کرده به آن ها شلیک کند و خونشان بر گردن خودشان خواهد بود. طی حکمی دستور داد خانواده های محزون و غمگین را بکشند چون بر ضد محبوییت شهر گناه اقدام می کنند، بازندگان قمار که آه در بساط شان نمانده بود بکشند چون قادر به برد نبودند، فاحشه های پا بسن گذاشته را با سیانور از بین ببرند و فقرا را به زندان بفرستند.

هر روز فقط یک اندیشه بود و یک شهر، شهر گناه تا کی و با چه عواملی همچنان تا قیامت سر پا می ماند. دیگر سون درتی خالی معنا نداشت پس وی با عنوان پادشاه گذشته و آینده و جاودانی و نامیرای شهر گناه کودتا کرد و روز کودتا جوی خون به راه انداخت.   

خانواده هانا ماریا از معلم تاریخ دخترشان بخاطر تاثیر پذیری از وی و فرار از خانه دخترش به دادگاه شکایت کرد و حتی آنتوان با معلم تاریخ درگیر شد که تو اصلا مسیح را می شناسی که در باره اش برای شاگردان دروغ می بافی؟ تمام زندگیت و روزگارت با نام مسیح می چرخد و چون پدر هانا جلوی قاضی گفته بود که قانونی بالاتر از خدا وجود ندارد، قاضی او را به جرم توهین به قانون اساسی کشور به شش ماه زندان محکوم کرد. وضعیت بسیار ناجوری در خانواده کامسینسکی حکم فرما شده بود و مادر برای دختر و شوهرش اشک می ریخت و مارتین دچار افسردگی دوری از خواهرش شده بود چون خیلی به او وابسته بود و دوستش داشت.


4

شهر رویش پر از زرق و برق و رقص نور و موزیک دانس دانس بود و شادی و شور و شادی در آن موج می زد و خشونت قتل بی بند و باری و قمار و تا خرخره خوردن ودکایی که از شیره درختی موسوم به گناه تهیه می شد در آن بیداد می کرد و مرتب از قرص های روان گردان و مخدر استفاده می شد و مردم گیچ و منگ فکر می کردند این قدر در خوشی غرقند که هیچی حالیشان نیست ساعت خوابیدن 4 صبح اعلام شده بود و هر کس همان جایی که بود خسته از شور و تحرک کاذب شهر خوابش می برد و روز از نو روزی از نو! اما درون شهر خالی بود کسی نمی دانست خالی از چیست و تا کی این خالی بودن تاب می آورد اما ناشناسی یک علامت سوال روبروی پاراف قبلی گذاشت و به آدرس هانا ماریا پست کرد:

- شما خالی از روح خداوند هستید و تا کی تاب می آورید! زمان زیادی در اختیار ندارید من با محبت مسیح به شهرتان می آیم، آیا مسیح را می شناسید؟ آیا پذیرای من هستید یا مرا می کشید؟

شورای پادشاه نامیرا تشکیل جلسه داد که درباره این شخص نظر بدهد برای تحقیر او مرتب از کلمه یارو استفاده می کردند و مست و پاتیل محبت مسیح را مسخره کردند و چنین رای دادند:

- اعلیحضرت ما می دانیم مقام شما خیلی بالاتر از مسیح است ما وقتی متون چند هزار ساله را مرور کردیم متوجه شدیم ناجی بشر شما هستید ولی خیلی وقت است به لباس و نعلین یک کشیش نخندیده ایم خواهش می کنیم راهش بدهید تو بیاید بالماسکه روز تنفر از خدا را ببیند. خیلی تماشایی است. کتاب مقدسش را سیبل تیراندازی می کنیم و اعلام می کنیم هر کس بهترین امتیاز را بیاورد بدون نوبت نام او را در گینس سین سیتی ثبت می کنیم، آب دهان انداختن به کشیش را پولی می کنیم می بینی که ما هرکاری میگوییم مردم بدترش را انجام می دهند.

بیشتر از بیست سال از آمدن هانا ماریا به شهر گناه گذشته بود که برای اولین بار کسی که اعلام کرده بود من خدا باور هستم جرات کرد و پا به شهر گناه گذاشت و چون همه از او نفرت داشتند چاره ای ندید که شب را کنار خیابانی بخوابد، هانا ماریا از بالاترین پنجره کاخش که مثل برجی ابرها را شکافته بود وی را نظاره کرد و با تمسخر لبخندی زد. یعنی پس از بیست سال اولین بار لبخند زد و احساس خوبی پیدا کرد و فرصت کرد کمی از خاطرات گذشته زندگیش برایش زنده شود. خاطرات خیلی مبهم بود و چیز زیادی به یاد نیاورد فقط صحنه ای دید که خیلی وقت پیش امکان اتفاق افتادنش بوده، او خود را با کسی در یک جاده جنگلی دید و همراهش لحظه به لحظه در کنار جاده می ایستاد و گل های تازه شکوفه کرده را نوازش می کرد.

در این لحظه ناگهان خبیث شش در کنارش ظاهر شد و از او خواست فورا پس مانده مموری خود را حذف کند و به او هشدار داد دیگر تکرار نشود و خشم دیگر خبیث ها را به اطلاع او رساند. از این که چنین اشتباهی کرده بود عذرخواهی کرد اما در پنهان دلش دنبال همراه خاطراتش گشت. اما در فکرش هم خبیث ها رخنه داشتند او برای جلب توجه خبیث ها و شورا و مردم پیامی برای خداباور فرستاد:

- دوست عزیز شش روز دیگر بالماسکه تنفر از خدا برگزار می شود. برای حضور در مراسم افنتاح رسمی فستیوال به کاخ بیایید و در پایین برگه آب دهان انداخت و نوشت مسخره... و نفرین بر خدا.

خداباور، کشیش تقریبا چهل ساله ای بود. بارها در آفریقا از چنگ سوسمار و آدم خواران و جنگ های قبیله ای و مالاریا و تب های جزیره ای گریخته بود و جرات و جسارت بسیار زیادی داشت او خود را این گونه معرفی می کرد:

- جایی را به من نشان دهید که جرات رفتن به آن جا نیست، من از یک حفره تنگ به آن جا وارد می شوم! فراموش نکنید من با سلاح و سپر مسیح هستم.

و اسقف پیر گفت:

- فرزندم صدای گناه و ظلم از شهر گناه تنوره می کشد. همه خدا را فراموش کرده اند آنها رحمی بین شان نیست هم دیگر را لت و پار می کنند، دارند تمام دنیا را دارند شبیه خودشان می کنند. اخلاق و ایمان در آن جا به لجن کشیده شده است.

و بعد گریست: فرزندم جشن تنفر از خدا برگزار می کنند.

اسقف پیر نتوانست ادامه دهد. کشیش دست اسقف پیر را بوسید و اسقف در پدر و پسر و روح القدس وی را دعا کرد.

مقصد کجا؟ شهر گناه

استانلی کشیش نامه را برانداز کرد و گفت نباید وقت را از دست بدهم.


5 

یک بشکه خالی پیدا کرد و آن را به طرف میدان اصلی شهر قل داد روز سه شنبه به خاطر شروع مقدماتی جشن تنفر شهر تعطیل بود. پنجه پنج روز بود و شنبه یکشنبه نداشت در کنار میدان ایستاد و منتظر شد که جمعیت بیشتر شود با چالاکی روی بشکه پرید و کتاب مقدسش را در هوا تکان داد:

دوستان عزیز چرا به نام شهرتان افتخار می کنید در حالی که از بخشش خداوند دور هستید و کلام و کتاب و طومار خداوند را نمی خوانید و از نام خدا و مسیح وحشت دارید، می دانید چرا چون گناه و بزه شما را به یادتان می آورد و پرده از خوی زشت و شهوانی شما برمی دارد من ابتدا به پادشاه و سالار این شهر و سپس به مردم این جا و هر کس دیگر که محبت خداوند را نچشیده است می گویم که جرات کنید و به صفحات کتابی که من همراه دارم نگاهی بیندازید کتابی که کلام خداست و شما را به نور و روشنایی می رساند. تا کی در ذلت و ترس و شب ها و روزهای مست و لایعقل خود می مانید، هرزگی کثیف است، خون نریزید، شما شادی حضور خدا را در زندگی تان فراموش کرده اید. من به چهره تان که نگاه می کنم همه خوشی ها و خنده تان مصنوعی است شیطان از روی سیمای شما می خندد و به شما می خندد شیطان را می شناسید همانی است که بهشت را با امید واهی گمراه نمودن انسان ها ترک کرد و اینک در میان شماست. باید بگویم اینک که من پس از صدها سال در حضورتان از خدا حرف می زنم صدای گریه و خشم شیطان را در جمع تان می شنوم اما به شما می گوید لبخند بزنید همه چیز عادی است. خدا مرده من فقط زنده ام شما خدا هستید، ببینید من به شما تعظیم می کنم. شیطان با غرورش به شما تعظیم می کند، چون به شما تا رسیدن تان به دروازه های جهنم نیاز دارد وقتی به آن جا افکنده شدید شما را مسخره خواهد کرد.

بعد افزود

- من حامل نامه ای از بهشت برای شما هستم یک نامه عاشقانه از طرف خدا آیا او را می شناسید؟

یکی فریاد زد: خدا مرده همه اینو می دونن پادشاه هم این را گفته پادشاه خدای ماست.

و دیگری تخم مرغ گندیده به سویش پرتاب کرد و دیگری دشنام داد و دیگری مسیح را دروغ خواند و جمعیت یک صدا با هم فریاد نفرین بر خدا سردادند و در آخر هم کسی به او نزدیک شد و بشکه زیر پایش را با پا زد و کشیش به زمین خورد و صورتش خونی شد، جمعیت مست به حدی خندیدند که بعضی ها از شدت خنده روی زمین ولو شدند. کتاب مقدسش را گرفتند و برگ برگش کردند لباس هایش را جر دادند و هانا ماریا پادشاه نامیرا از بالای برج صحنه را مشاهده می کرد و برای اولین بار در دل تفکر نمود.

دیری نگذشت که خبیث چهار به او زنگ زد و او را از فکر کردن برحذر داشت.

 

کار هر روز کشیش موعظه محبت مسیح بود و کتک می خورد و آب دهان و توهین به خدا را از طرف مردم شهر تحمل می کرد، تا هفت سال گذشت و پس از هفت سال استانلی موفق شد پاره ورقی به جا مانده از کتاب مقدس پرپرش را به دست هانا برساند تنها چیزی که برای وی مانده بود فقط همین بود.

« آنان را که قوم من نبودند، ”قوم خویش“ خواهم خواند،

و او را که محبوب من نبود، ”محبوب خویش“ خواهم نامید.»

و نیز: «چنین خواهد شد که در همان جایی که به ایشان گفته شد:

”شما قوم من نیستید“،

ایشان ”پسران خدای زنده“ خوانده خواهند شد.

 

فرصتی یافت و به بهانه آب دهان انداختن به کشیش در لباس مبدل به محل زندگی استانلی رفت. در آن جا به او آب دهان انداخت و منتظر واکنش استانلی ماند، کشیش با سرعت برق گوشه لباس دراز هانا نوشت "خدا تو را دوست دارد" خبیث هفت هر کاری کرد نتوانست نوشته را پاک نماید. او را فورا به قصر برگرداندند و او ساعت های زیادی روی نوشته دقیق می شد و به تهدیدهای خبیث ها هم توجه ای نکرد.

این کلمات را در گذشته ای دور شاید صدها سال پیش خوانده بود اما چرا خوانده بود!

خبیث 3 گفت: تو نخوانده ای من می دانم ملیون ها سال تو این جا هستی و کتابی نخوانده ای به من اعتماد کن.

دوباره به استانلی پیامی نوشت و گفت من این کلمات را در جایی خوانده ام ولی یادم نمی آید.

استانلی متوجه شد که نقشه اش حسابی گرفته است به کینگ هانا گفت:

- تو گذشته درخشانی داشته ای من از چشمهایت خواندم. تو از خانواده ات کسی را می شناسی، ساختمان کلیسا را می شناسی، روز یکشنبه چطور، صدای دلنشین ارگ و طنین کر همسرایان را در ستایش خدا شنیده ای، آیا درمورد معجزه، مرگ روی صلیب عیسی، خدا را می شناسی فکر نکنم چهل سال بیشتر داشته باشی باید بدانی از کجا به این جهنم آمده ای؟

آیا می دانی مسیح برای گناهان تو بر صلیب جان داده!

- اما خبیث 3 می گوید تو ملیون ها سال است اینجایی و من به صداقت او شکی ندارم من فدایی به نام مسیح نمی شناسم!

- اما زندگی شما همه شک و بدگمانی است چگونه این را به شما راست می گوید در حالی که حقیقت طبق قانون شما جرم است!

- راستی حقیقت چیست؟!

- آن است که شما را نجات می دهد.

کلماتی چون حقیقت و نجات که به میان آمد خبیث ها وحشت کردند با هم یکی شده و به هانا حمله ور شدند. هانا از بلندی برج کاخش به پایین پرت شد. خبیث ها به او گفتند اگر یک کلمه دیگر در باره حقیقت بگوید هیچگاه به کاخش برنخواهد گشت.

استانلی به دادش رسید اسقف پیر برایش نامه ای داده بود و پرده از راز کینگ هانا برداشته بود به هانا گفت: تو خانواده داشته ای. پدر و برادر و خواهر تو مسیحی بوده اند. می دانی مسیحی یعنی چه؟ شش ماه مانده به غسل تعمیدت از خانه فرار می کنی از کنار ده شما رودخانه ای زیبایی عبور می کرده، معلم تاریخ لافزن و دروغگویی داشته ای، روبرت را بیاد داری؟

- اینها همه حقیقت دارد. تو وجود داشته ای تو انجیل خوانده ای، نوشته هایی درباره خدا، باور نکردنی است!

- اما من می خواهم به آنجا برگردم پیش دوستانم خبیث ها، قدرتم، شکوهم، من کینگ هستم، تنها کینگی که وجود دارد، شهر گناه چه می شود؟

استانلی شروع کرد به صحبت درباره خداوند و این که مسیح دوستش دارد و بهترین شاهد این گفته هم این است که نوشته روی لباسش هنوز پاک نشده است. 

- کینگ خداوند است. جلال از آن اوست و پرستش برای اوست. کینگ دیگری وجود ندارد.

- اما خبیث ها...

استانلی گفت: در کتاب مقدس آمده است که: خوشا به حال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.

آیا تو ملکوت بی انتها را با پادشاهی بی دوام مقایسه می کنی، آیا تو شهری را که بر کوهی بنا شده است رد می کنی تا در مخروبه ای ساکن شوی، آیا به روشنایی نه می گویی تا در ظلمت و تاریکی ره سپری، آیا میوه های گند و پوسیده باغ را می خوری و از نوبرهای آن پرهیز می کنی؟

لحظه ای اندیشه کن شیطان به تو گفته است که تو وجود داشته و خواهی داشت اما چنین نیست. اگر به آن فکر کنی می بینی که دمی هم نبوده است و همه نیز در دستان شیطان بوده ای و اعمال او را به جا می آورده ای، شیطان فقط قلب های تاریک و منجمد را می نوازد. می بینی وقتی دید لحظه ای نوری به قلبت تابیده شده در اندیشه نابودی توست.

هانا گفت: اوه استانلی من بعضی وقت ها که دست روی سینه ام می گذارم وجود چیزی به نام قلب را در آن احساس نمی کنم.

استانلی فورا گفت: بله هانای عزیز چون قلب تو آن طرف تر در سینه خبیث ها می تپد. قلب تو در جای دیگری است و با عشق و امید به گناه و رنج می تپد امیدی که گردابی است و هر آن امکان فروبرد تو به اعماق جهنم می رود. از تو خواهش می کنم بین زندگی محکوم و ابدیت آسمانی بهترین را انتخاب کن!

و گفته ای از کتاب مقدس به سخنانش افزود: اینک موت و حیات را پیش روی تو گذاشتم، حیات را برگزین.

هانا ناگهان احساس کرد مقداری از حجم قلبش در سینه خودش می تپد ورق هایی به نام باور، خدا، عشق اولین اجزا تشکیل دهنده قلب تازه اش بودند. اشتیاقی در پشت سر گذاردن دوران پادشاهی در خود احساس کرد و کمی فروتنی و نداشتن به آن نیز وارد شد و این احساس که مالکیت تمام قلبش دارد به خودش پس داده می شود یک حالت شیدایی در او به وجود آورد احساس کرد دوست دارد برقصد کاری که خیلی وقت بود نکرده بود. دوست داشت بخندد حالتی که خیلی وقت بود موجی در صورتش براه نینداخته بود و دوست داشت فریاد بزند و تمام احساس تازه اش و نیرویش را جمع کرد و حنجره اش را به تحرک عظیمی واداشت:

- ای عشق من، خدای من، ابدیت من، پادشاه من

باز روی تپه بلندی ایستاده بود و کوه ها و دره ها و آبخیزها و جنگل ها و پرندگان با او هم آوا شده بودند.

کاری که خیلی وقت بود در ستایش عشق نکرده بود


6

گفتگو همچنان بین استانلی و هانا ماریا ادامه داشت هانا گفت:

من هانا هستم. دختر آنتوان و کاترینا برادری بنام مارتین داشتم. من در گروه کر کلیسا اسم نویسی کرده بودم من...

انعکاس نظر داوران به علت طولانی بودن  متن داستان در این صفحه امکان پذیر نبود، بنابراین برای مطالعه نظر داوران لطفا این جا کلیک کنید

 

استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!

افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (8 نوشته شد):

ادریس فروغی در 14/10/2009 21:01:28
avatar
مرسی برادر پاتریک از توضیح تون. الان خیلی واسم قابل لمس تر شده. آره منم موافقم با نطر آرتین عزیز، ولی دلیلم از این که گفتم چرا رنگ و بوی ایرانی نداره (مثل اسم ها)، سوالی بود که واسم ایجاد شذه بود.
با آرزوی شادی و پیروزی واسه همه تون
Thumbs Up Thumbs Down
0
آرتین ایماندار در 13/10/2009 09:25:07
avatar
پاتریک گرامی توضیحتان مرا بیش از پیش به تحسین شما واداشت ...
اما در مورد رنگ و بوی ایرانی داشتن داستانهای ایرانی به گمانم هیچ الزامی برای این کار نیست هرچند به قول فاکنر تجربه و مشاهده بسیار مهم هستند اما تخیل از همه ی اینها بالاتر است گرنه داستان به یک خاطره نگاری مبدل خواهد گشت .
Thumbs Up Thumbs Down
0
ahmadreza movaghar در 12/10/2009 18:24:30
avatar
داستانی تخیلی اما خواندنی است.
جالبتر توضیح خودتان که داستان راجع به شخصی واقعی است.
قدرت تخیل بسیار عالی داشتید.
ممنون و موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
0
پاتریک نویسنده داستان در 12/10/2009 09:45:33
avatar
روزی بنا به درخواست دوستی به دیدن هانا ماریا رفتم ،او یک معتاد به الکل بود و زندگی خیلی بدی داشته است ، با او حرف زدیم من به او گفتم آیا می خواهید برای سلامتی و بهبود شما دعا کنیم و یا کشیش را خبر کنم
او جواب داد من به خدا ایمان ندارم!
از دوستم خواست برای رفتن به دستشوئی کمکش کند از تخت که پائین آمد بر زمین غلتید و مرد...
همانطور که وصیت کرده بود جسدش در کوره سوزانده شد، او حتی قبری ندارد
او نمونه ای بود از انسانی که حتی تا لحظه آخر از وفاداری به خدا حرفی نزد، ما مثل او نباشیم
فکر کردم برای آرامش وی و طلب آمرزش پروردگار، داستانی با پایان خوب در باره او بنویسم
"کینگ هانا ماریا سوژه خوبی بود" من تاثیر این داستان را از آن جا گرفتم
هانا ماریا واقعی است ولی بیائید از جنس دیگر وی باشیم، با آرامش با خداوند عیسی ملاقات کنیم آمین
خیلی اسم قشنگی داشت، هانا مادر سموئیل و مریم مجدلیه(ماریا مادلینا) هر دو به واسطه ایمان قهرمان شدند
Thumbs Up Thumbs Down
1
پاتریک نویسنده داستان در 11/10/2009 13:05:29
avatar
بله نوشته خودم هست و دنبال یک مترجم خوب می گردم ادریس جان

برادر شما درمسیح پاتریک
Thumbs Up Thumbs Down
0
ادریس فروغی در 10/10/2009 18:17:41
avatar
این داستان دومین داستانی بود که تو این فستیوال خوندم و یک سوالی برام پیش اومده که آیا این داستان و داستان ردا، ترجمه هستند یا نوشته خود افرادی که به عنوان خالق اثر در این جا آمده؟ اگر نوشته خود این افراد هست چرا رنگ و بوی ایرانی نداره(مثل اسم ها و...) اگر ترجمه است چرا گردانندگان این سایت اسم این بخش رو داستان نویسی گذاشته اند و از مترجم به نام خالق اثر یاد می کنن؟
به هر روی آرزوی موفقیت براتون دارم
Thumbs Up Thumbs Down
0
آرتین در 09/10/2009 08:47:31
avatar
بسیاااار زیبا بود . حقیقتا همینطور است ... حقیقت در ماست اما گاها آنرا فراموش میکنیم و مشغول روزمرگی ها و دلمشغولیهای دنیوی میشویم ... اگر لحظه ای با خود ، با وجدان خود تنها شویم کافیست که ندای درون را بشنویم ، واضح ، لبریز از محبت و باشکوه ...
آمین
Thumbs Up Thumbs Down
0
ashkan در 08/10/2009 04:23:52
avatar
فکر کن اسم این متن داستان کوتاه باشه!!!!!! اون هم در دنیای پر سرعت امروز
Thumbs Up Thumbs Down
-4

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
4.00