ردپای خدا
جشن هنر- هفتمین سالگرد تاسیس مجموعه خدمات روحانی HYM
درست راس ساعت 19 درب تالار کلیسا گشوده شد. یک به یک وارد تالار می شدیم، گویی وارد دنیای دیگری شدم. جلوی درب ورودی، آقای هانیبال به تک تک مهمانان خوشآمد می گفت و با آن ها دست می داد. وقتی نوبت من رسید، به گرمی دست هایم را فشرد و با لبخند به من خوش آمد گفت!
صحنه ای عجیب در بدو ورود توجه مرا جلب کرد، نمی دانستم که به یک مجسمه نگاه می کنم یا به یک انسان؟ هیبت مردی را در کنار یک داربست ِ طناب پیچ شده که کثیف و پر از لکه های رنگ و گِل بود می دیدم. انگار این داربست اشتباها آنجا جا مانده بود. نمی دانستم به این مجسمه نگاه کنم یا به این داربست که کج و بی نظم در ابتدای نمایشگاه فرار گرفته بود. اما نه... آن مرد به داربست وصل بود و یک صلیب چوبی بزرگ را که به صورتی کاملا غیر متعارف بر داربست آویزان و از سویی بر دوش او بود حمل می کرد. صورتش کاملا سفید بود، با لب های قرمز! خواستم به بدنش دست بزنم تا بدانم که انسان است یا مجسمه، اما جلوتر که رفتم و متوجه بازوهایش شدم و متقاعد شدم که انسان است. از کنار آن صلیب و زیر پای های آن مرد جوان رد پایی به چشم می خورد که تا به مکان نا معلومی امتداد داشت و از میان آدم ها و غرفه ها عبور می کرد!
رد پاها را پیش گرفتم، به یک کارگاه چوب رسیدم، خانمی با لباس کار داشت روی تکه چوبی کار می کرد، پیکره تراش بود، به گفته خودش روی یک تندیس چوبی کارمی کرد، می گفت: "قراره این تندیس ها رو به آهنگسازان برگزیده یک جشنواره آهنگسازی بدهند." با خودم فکر کردم: "بابا ای ول، خوش به حال اون آهنگسازی که برنده می شه و قراره این تندیسو بهش بدن!"
صدای یه گروه که با هم داشتند یه چیزای عجیبی رو می خوندن فضا رو پر کرده بود. جلوتر که رفتم، به یه میز رسیدم که با شمع های زیبا و عطر کندر مزین شده بود، روی میز فرم هایی بود که برای درخواست دعا آماده شده بودند. بعضی ها داشتند درخواستشونو برای خانه دعا می نوشتند، تا براشون دعا بشه، یه خانم جوان هم جلوی غرفه ایستاده بود و مردم را با محبت راهنمایی می کرد!
اون ور دو تا تلویزیون بود که یکی داشت یه کنسرت پخش می کرد، می گفتند این گروه مسایا است، که در تالار فرهنگسرای دانشجو کنسرت داده و در تلویزیون بعدی تصاویری از یک تئاتر پخش می شد!
اینجا رو، چه قدر جالب، همان مجسمه... ببخشید همان آقایی که جلوی در ورودی صلیب بر دوش خشکش زده بود. داره با مردم با اشاره حرف می زنه. اگه سوادم قد بده به این کار می گن پانتومیم!
ناگهان صدای موسیقی همه جا رو پر کرد! اون گوشه کارگاه گروه مسایا بود. حالا فهمیدم که اون صدای عجیب از کجا بود! یه چیز دیگه هم کشف کردم، که به اون صداهای عجیب می گن صدا گرم کردن! در واقع اون موقع گروه داشت آماده اجرا می شد. صدای زیبای کر همه جا رو پر کرده بود. مردم همه دور گروه کر جمع شدن. یه آقایی با تیپ هنری و موهای بلند گروه رو رهبری می کرد، اسمش هم روزیه یود. هانیبال هم داشت با پیانو آن ها را همراهی می کرد. تاحالا از نزدیک کار یه گروه کر رو ندیده بودم!
موسیقی که تمام شد مردم دوباره پخش شدن تو غرفه ها و کارگاه های مختلف. بعضی هم داشتند گپ می زدن و می گفتن و می خندیدند. من هم برگشتم به سمت غرفه ها و در امتداد همان ردپا به راه افتادم. به یک فروشگاه رسیدم. نرم افزارهای مسیحی ایرانی را دیدم، خدا را شکر کردم، چون برای اولین بار در ایران و برای مسیحیان ایرانی تولید شده بودند. خیلی خوشحال کننده بود، این که می دیدم که کلیسای ایران هم دیگه کتاب مقدس رو به صورت الکترونیک در دسترس داره. به من احساس غرور و افتخار می داد. با کلی ذوق و شوق یه نسخه از هر دو نرم افزار را تهیه کردم و به خودم گفتم حتما همین امشب اونارو رو کامپیوترم نصب می کنم. رو یه میز دیگه هم یه سری کتاب جدید بود که همه کنار هم چیده شده بودند. از اونا هم یکی یه دونه خریدم. از خریدم خیلی خوشحال بودم، بین خودمون بمونه، از این که با خرید آن محصولات خواهران و برادرانم رو در مسیر انجام این کارهای با ارزش دلگرم می کردم خیلی خوشحال بودم، بماند برکتی که از استفاده و مطالعه آن ها نصیب خودم میشه!
یه صدای زیبا و دلنواز منو از تو خودم و افکارم بیرون آورد. بالا روی سن یه خانم و آقا چند تا آیه از کلام خدا را می خواندند. خیلی کوتاه بود. اما حجم و زیبایی صدایشان و بیان پر احساس آن دو مرا حیرت زده کرد!
«ابتدا و انتها» هم غرفه داشت! کارهاشون رو روی میز چیده بودند. طرح های هنری، پوسترها، جلد سی دی و چیزایی از این قبیل!
بازم هم نوای موسیقی! گروه مسایا اون شب کلی آهنگ خوندند، اما این بار صدای تار یه پسر جوان به اسم مسیح توجه منو به خودش جلب کرد و یه آقا و خانم که با صدای شیرینشون می خوندند. می گفتند این آهنگ رو هانیبال ساخته و به کلیسای کاتولیک اهدا کرده! اسم اون خواننده ها هم خانم ویولت سرگیزی و آقای سیروس هرمزی بود. بعد فهمیدم که اون ها خوانندگان شناخته شده آشوری هستند. بازم همه دور اونا جمع شدن، من هم گوش می دادم و به جمع نگاه می کردم، مردم رو می دیدم هر کدام از کلیسایی، بین اون ها کشیشان و خادمین آشنای خداوند را می دیدم، و جوانان رنگ و وارنگ که با شور و شادی، گرم اتفاقات دور و برشان بودند. مرد و زن، بزرگ و کوچک، از قوم ها و کلیساهای مختلف. آنجا شبیه به آسمان بود!
تو این بین اون آقایی که صورت سفید و لب های قرمز داشت، وسط جمعیت، دست یه خانم مسن رو گرفته بود و داشت کمکش می کرد که توی رد پاها قدم بگذاره و به پیش بره! صدای سحر انگیز اون آقا و خانم هم هر از گاهی دوباره در فضا طنین افکن می شد، و هر بار آیه ای از کلام خدا در قلب ها نقش می بست!
به یه خانم رسیدم که دور تا دورشو بوم های نقاشی احاطه کرده بود. داشت با یه لبخند زیبا روی یه نقاشی کار می کرد. مردم دور تابلوهاش جمع بودند، بعضی ها هم ازش سوال می پرسیدند! یه چیز که تو همه تابلوهاش پیدا بود، عدد 2 بود!
هانیبال داستان خودش و خدا رو برا مردم تعریف کرد. با 7 نفر از دوستاش که کنارش ایستاده بودند، چهارتا کیک رو با هم فوت کردند. اونا همه شاهدان خدا بودند! شاهدان خدایی که سال ها، روز و شب در خیمه آن ها قدم گذاشته بود.
شب عجیبی بود! آن شب شب آسمان بود، شب خداوند و رد پاهای او!
رد پاها به انتها رسید! اما تو دیوار!!! روی دیوار یه آیه به چشم می خورد، یه آیه که توی یه صفحه زیبا نوشته شده بود: « زیرا که او گفت و شد. او امر فرمود و قایم گردید!»
قطعه شعری در وصف این جشن سروده شده که شما را به خواندن آن دعوت می نماییم. لطفا اینجا کلیک کنید.








نظر خود را بنويسيد